اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مشطاهر پیرمردی بود با پاهای کوتاهوبلند، پشت قوزی، چشمهای چپول و زبان لکنت دار
#داستان_کوتاه
گرگها
مَشطاهر در یک بعد از ظهر بسیار گرم مردادماه، درحالِ انجام دادن کار روزانهاش بود که به شکل دردناکی جان سپُرد.
مَشطاهر پیرمردی بود با پاهای کوتاهوبلند، پُشتِ قوزی، چشمهای چپول و زبان لکنت دار.
علاوه بر تمام چیزهایی که سبب میشد هرکس مَشطاهر را میبیند روی برگرداند، چندسال پیش در هنگام انجام کار چهار تا از انگشتان دست چپش را نیز از دست داده بود. هرکس دیگر بهجای مَشطاهر بود همانوقت شغلش را رها میکرد. اما او تا روز آخر به کارش ادامه داد، چون پول خوبی میگرفت و ساعت کاری کمی بین یک تا دوساعت در روز داشت. همیشه از خودم میپرسیدم این مَشطاهر که غذای خوبش نیمرو است و شبها را در اتاقک نگهبان یا اگر هوا خوب باشد گوشهای از باغ میخوابد، با پولهایش چه کار میکند؟ اما هرگز دلم نمیخواست این سؤال را از خودش بپرسم; بس که گوشتتلخ و بددهان بود. در حدی که غلوّ نیست اگر بگویم هیچ کس از مرگ مَشطاهر ناراحت نشد. با اینحال صحنهی دلخراشی بود. افرادی که آن روز بعد از ظهر به باغوحش آمده بودند و جلوی قفس گرگها ایستاده بودند، هیچ وقت این صحنه را فراموش نخواهند کرد. کسی علت هار شدن ناگهانی گرگها را نفهمید. اینطور برای من تعریف کردند که مَشطاهر مثل هرروز داشته کارش را انجام میداده. اول قسمتِ عقبی قفس را تمیز کرده و بعد نوبت به قسمت جلویی که در دیدِ بازدیدکنندگان است رسیده. او از قفس بیرون آمده و دو نفر با چوبِ بلند و شلنگِ آبِ فشارقوی، گرگها را به قسمت عقبی هدایت کردهاند. معمولاً مَشطاهر وارد میشده و بدون دردسر چفتِ درِ قسمت عقبی را میبسته. اما آن روز تا به سمت در رفته، درشتهیکلترین گرگ، خودش را به در کوبیده و مَشطاهر را به وسط قفس انداخته. پشت سرِ او بقیه گرگها به طعمه بخت برگشته هجوم آوردهاند و قبل از اینکه کسی بتواند کاری انجام دهد، مَشطاهر را به تکهای گوشتِ بیشکل تبدیل کردهاند.
بعضیها میگفتند گرما علت جنون گرگها بوده، بعضیها هم گوشتِ فاسدِ الاغ را سبب مسمومیت و درنتیجه هار شدن حیوانها میدانستند. راستش برای من علت مرگ مَشطاهر هیچ جذابیتی نداشت. آنچه سبب شد توجهم به این مرد کجوکوله جلب شود این بود که چند روز بعد از این حادثه برای کاری به دفتر باغوحش رفته، و شاهد برخورد عجیبی بودم. قبل از ورود به دفتر، صدای داد و فریاد شنیدم. وقتی وارد شدم، سه مردِ جوانِ درشت اندام را دیدم که دارند با خشم و غضب بر سر مدیر باغوحش فریاد میکشند. همان وقت مأمورین انتظامات وارد شدند و درگیری بالا گرفت. من کنار ایستاده بودم و هاجوواج نگاه میکردم. بالاخره قائله ختم شد و آنها را بیرون کردند. از پنجره دیدم هر کدام سوار بر ماشین خودشان شدند و رفتند. مدیر باغوحش که هنوز برآشفته بود میگفت:
_پدرسوختههای نانجیب! منو تهدید میکنن; شکایت میکنیم... درِ باغوحش رو پلمپ میکنیم... از خون بابامون نمیگذریم... شما باباتون رو از حیوون هم کمتر تحویل میگرفتین... حالا پول دیه رو از بیمه گرفتین باز کمِتونه؟! تقصیر خودمه که چندسال پیش واسه چهار تا انگشت اونهمه بهتون حقالسکوت دادم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii