اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
برج بیانتها.. شروع به بالا رفتن از پلهها کرد
برجِ بیانتها
شروع به بالا رفتن از پلهها کرد. پلههایی که گِردِ برجی استوانهای شکل، چسبیده به دیواره درونی پیچیده بود. دست به دیوار میگرفت و تاتیکنان پلهها را یکییکی میگذراند. در تاریکی بود و نور را بالای سرش احساس میکرد. چند دور که رفت، از لای شکاف آجرهای دیوار، کمی نور به داخل تابید. دقیق شد. از میان شکاف اشکال متنوع و رنگارنگی را میدید. بالاتر باز هم نور بود. نورِ بیشتر. حالا قامتش راست، قدمهایش چابک، و چشمانش باز بود. بالاتر و بالاتر میرفت. توی دیوار، دریچه کوچکی وجود داشت. نگاه کرد. بخشی از باغی بزرگ برابر نگاهش میدرخشید. حالا از تاریکی عبور کرده بود. گرچه ابتدا نور چشمهایش را میآزرد، اما رفتهرفته عادت کرد. پلهها را دوتا یکی بالا میدوید. دریچه بعدی بزرگتر و بعدی باز هم وسیعتر بود. هربار قسمت بیشتری از باغ شگفتانگیز را میتوانست ببیند. شتابان و بدون درنگ میرفت. پلهها دور میخوردند و او میچرخید و هربار از دریچهای بخش متفاوتی از باغ را میدید. بوی گل میآمد. هیجانِ سیریناپذیری داشت. کمی بعد احساس کرد نفسش دیگر یاری نمیکند، اما تا بالای برج هنوز راه زیادی بود. انتهای برج در تاریکی گُم بود. با همان شوقی که از تاریکی به سمت نور دویده بود، حالا از نور به طرف تاریکی میرفت. میخواست بالاتر برود. میخواست بیشتر و بیشتر ببیند. میخواست از بالای برج بر تمام منظره مشرف باشد. ولی دیگر رمق نداشت. دست به دیوار میگرفت و تاتیکنان پلهها را بالا میرفت. قامتش خمیده، قدمهایش کند، و چشمانش نیمهبسته بودند. دریچهها حالا تبدیل به نماهای باز و بزرگی شده بودند که قسمت زیادی از باغ را میشد از آنها دید. اما منظره دیگر شگفتانگیز و درخشنده نبود. نور رفته بود. غروب بود یا چشمان او دیگر سو نداشت؟! همهچیز در تیرگی محو میشد. باغ حالت مات و خمودهای گرفته بود. بوی نا میآمد. همچنان خسته و ملول بالا میرفت. پلهای پس از پله دیگر. بالای برج همچنان در تاریکی بود. از پنجره هم چیزی نمیشد دید. بدنش لرزید، پایش پیچید، زانوان سستش خم شدند. خواست دستش را بگیرد و به دیوار تکیه کند، اما کنارِ پنجرهای بود. از پنجره به بیرون برج پرت شد. به درون تاریکی مطلق. بالای برج سکوت بود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii