اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
آن مانتویی که باید.. با خودم گفتم درست میشود
#داستانک
آن مانتویی که باید
با خودم گفتم درست میشود. یعنی خیال میکردم میتوانم درستش کنم. چه میدانستم قرار است همین سال اول گند بزند به عیدم؟ اصلا کاش آن مانتو نفرین شده را نخریده بودم که چنین آشوبی به راه بیفتد. هرچند عاشق مدلش بودم و از حالت قوس کمرش، و اینکه باسنم را قشنگ قالب میگرفت و خوش فرمتر نشان میداد، خیلی خوشم آمده بود. اما اگر پولش را داشتم، تکه تکهاش میکردم و میرفتم آن مانتویی که باید را میخریدم. بهتر از این بود که کلی سرکوفت و متلکهای فروشنده را تحمل کنم. البته آن بیچاره هم حق داشت، چون در اوج شلوغی بازار عید، بیشتر از هفت-هشت مدل مانتو مختلف آورد و پوشیدم. ولی هیچکدام آن مانتویی که باید نبود. آخر سر هم دیدم برای پس دادن مانتو و گرفتن پولم، راهی ندارم جز اینکه اصل ماجرا را برایش بگویم تا شاید دلش به رحم بیاید و پول را بدهد.
کمی این پا و آن پا کردم تا با فروشنده تنها شوم و بگویم جریان از چه قرار است.
پول را که داشت میشمرد زیر لب گفت:
" آخه شما به این خوشگلی و خوشهیکلی، حیف نبود زن همچین آدمی بشی؟ "
واقعا جوابی نداشتم بدهم. فقط پول را گرفتم و سریع با چشمان نمناک از مغازه بیرون زدم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii