ملال.. نزدیک آمدن مادرم بود که دیدمش

#داستانک

ملال

نزدیکِ آمدن مادرم بود که دیدمش. جوری شوکه شده بودم که تنها کار عاقلانه ای که به ذهنم رسید این بود: "برش دار و قایمش کن."
شب را با کلی استرس سپری کردم. خیلی بد و دیر خوابم برد. کیفم را زیر تختم قایم کرده بودم و خدا خدا می کردم فردا اتفاقی نیفتد که به هر دلیلی مجبور شوم آن را جلوی مادرم باز کنم. صبح که آلارم گوشی مادر مثل هر روز رأس ساعت 5:45 به صدا در آمد، من بیدار بودم و الکی خودم را به خواب زدم. صدای مادر را می شنیدم که داشت صبحانه آماده می کرد. بعد از چند دقیقه هم شنیدم که به اتاق خوابشان رفت و گفت:
"احمد آقا ساعت شیش شده. صبحونه آماده است. بلند شید که از سرویس جا نمونید."
بعد وارد اتاق من شد و گفت:
"ساره بیدار شو صبح شده."
و من خمیازه کشیدم، چشم های قرمز و پف کرده از بی خوابی ام را مالیدم و مثلا بیدار شدم.
سر میز خیلی سعی کردم نگاهم با نگاه هیچ کدامشان برخورد نکند و طبیعی رفتار کنم. فقط یک بار ناخودآگاه با نگاهی آمیخته به خشمی پنهان به پدرم خیره شدم. اما زود خودم را کنترل کردم. می دانستم که بعدا باید با هم درباره خیلی چیز ها حرف بزنیم، اما الان وقتش نبود.
من و مادر، لباس فرم پوشیده و خیلی رسمی و بدون هیچ آرایشی، با ماشین شخصی به سمت دبیرستان رفتیم و پدر هم راه افتاد تا به سرویس اداره اش برسد. همه چیز عادی و مثل هر روز بود _درست مثل فیلم ظبط شده ای که برای هزارمین بار به نمایش در بیاید.
من توی صف ایستادم. مادر پشت میکروفون رفت و رو به ما دانش آموزان کلی نکات تربیتی و اخلاقی بیان کرد. بعد رفتیم سر کلاس و زنگ تفریح و...
کلاس ها هم که تمام شد من با سرویس برگشتم منزل و مادر ماند تا شیفت بعدی را سر و سامان بدهد؛ آخر دبیرستان ما برای هر دو شیفت فقط یک ناظم دارد.
من و پدر هر روز تقریبا با هم می رسیم خانه. اما امروز من اندکی دیر تر رسیدم، چون باید یک بمب را خنثی می کردم. باید پیراهن سفید پدر را می دادم خشک شویی.
پیراهنی که دیروز وقتی به خانه آمد و لباس هایش را عوض کرد، اتفاقی متوجه شدم لب یقه اش مقداری کرم پودر و رژ لب مالیده شده است.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii