من و او.. می فهمیدم، کاملا برایم قابل درک و قابل حس کردن بود که مادرش از من بدش می‌آید

#داستانک

من و او

می فهمیدم ، کاملا برایم قابل درک و قابل حس کردن بود که مادرش از من بدش می آید . اما من دوستش داشتم و این را به مادرش هم گفتم . وقتی دستش را گرفته بودم و با هم روی مبل نشسته بودیم ، مادرش جوری نگاهم می کرد که اگر دست او بود شک ندارم همان لحظه از خانه بیرونم می انداخت . قشنگ معلوم بود که فقط به خاطر دخترش مرا تحمل می کند چون او هم فهمیده بود که دخترش مرا چقدر زیاد دوست دارد و همین بیشتر عصبانی اش می کرد .
وقتی توی چشم های این دختر نگاه می کنم امید و عشق و آینده ای بهتر به رویم لبخند می زند و باور می کنم که من هم می توانم سالم و شاد زندگی کنم .
درست است که من زیاد هم آدم خوبی نبودم ، درست است که با دله دزدی هایم و راه به راه حبس رفتن هایم نمی شد اصلا رویم برای یک زندگی خوب داشتن حساب کرد . اما به هر حال من پدر این دختر کوچولوی معصوم بودم و حق داشتم ببینمش و دوستش داشته باشم .

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii