شکاف عمیق.. یک‌ساعتی می‌شد که مرد، سر کوچه منتظر زن بود

#داستانک

شکافِ عمیق

یک‌ساعتی می‌شد که مَرد، سرِ کوچه منتظرِ زن بود. کنار ماشینِ قراضه‌اش، روی جدول نشسته بود و پُشتِ هم سیگار می‌کشید. وقتی زن را از دور دید، سوار شد و به سمتش حرکت کرد.
زن کنار مرد نشست، نفسِ حبس‌شده‌اش را از دهان بیرون‌داد و گفت "زود باش راه بیفت، گفتم تنها اومدم!"
مَرد همان‌طور که دنده‌ را جا می‌زد پرسید "چی شد؟ تونستی کاری بکنی؟!"
زن بسته‌ای اسکناس از کیفش بیرون آورد، و درحالی که آن را روی داشبورد می‌انداخت جواب داد "گفتن همین یک‌مرتبه. اونم فقط به‌خاطر نوه‌شون."
هردو هم‌زمان برگشتند و به بچه‌شان که روی صندلی عقب خوابیده بود نگاه کردند. سر و صورت کودک، مثل یک عروسک پلاستیکی، کاملاً بدونِ مو بود.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii