اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
شکاف عمیق.. یکساعتی میشد که مرد، سر کوچه منتظر زن بود
#داستانک
شکافِ عمیق
یکساعتی میشد که مَرد، سرِ کوچه منتظرِ زن بود. کنار ماشینِ قراضهاش، روی جدول نشسته بود و پُشتِ هم سیگار میکشید. وقتی زن را از دور دید، سوار شد و به سمتش حرکت کرد.
زن کنار مرد نشست، نفسِ حبسشدهاش را از دهان بیرونداد و گفت "زود باش راه بیفت، گفتم تنها اومدم!"
مَرد همانطور که دنده را جا میزد پرسید "چی شد؟ تونستی کاری بکنی؟!"
زن بستهای اسکناس از کیفش بیرون آورد، و درحالی که آن را روی داشبورد میانداخت جواب داد "گفتن همین یکمرتبه. اونم فقط بهخاطر نوهشون."
هردو همزمان برگشتند و به بچهشان که روی صندلی عقب خوابیده بود نگاه کردند. سر و صورت کودک، مثل یک عروسک پلاستیکی، کاملاً بدونِ مو بود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii