اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
دردانه.. فروشنده، کارت را از پشت پیشخوان به مرد داد و گفت:. _موجودی کافی نیست!
دردانه
فروشنده، کارت را از پشت پیشخوان به مرد داد و گفت:
_موجودی کافی نیست!
مرد کارت را گرفت. نگاهی به بستهی پوشک در دستش کرد، آن را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
_مگه چند شده؟!
فروشنده که سرش شلوغ بود جواب داد:
_روش قیمت داره.
مرد بسته را برداشت، نگاه کرد و دوباره آن را سر جایش گذاشت. دختربچهای که همراه مرد بود، لباسش را کشید:
_بابا، بابا، پاستیل.
_تازه خوردی که بابا جون.
_پس بستنی.
_هنوز گلوت خوب نشده، سرفه میکنی.
_میخوام... میخوام...
_عه! بیخود میکنی. هی میخوام میخوام. میگم برات خوب نیست، بگو چشم.
دخترک لباس مرد را ول کرد و رفت. مرد رو به فروشنده گفت:
_مارک ارزونتر چی دارید؟!
فروشنده بسته پوشک دیگری به مرد داد و کارت را گرفت.
از پشتِ سر مرد صدای خشخشِ پارهشدنِ پلاستیک آمد. فروشنده به پشت سرِ مرد نگاه کرد. مرد برگشت. دهان دخترک پُر، و بستهی باز شده پاستیل توی دستش بود.
مرد خم شد. ضربِ کشیده جوری بود که پاستیلها از دهان دخترک بیرون افتادند. دختر بسته پاستیل را انداخت و صورتش را گرفت. مرد دخترک را از زمین برداشت، محکم در بغلش گرفت و موهایش را نوازش کرد. فروشنده کارت و بسته پوشک را به مرد داد و گفت:
_آقا فدای سرش، بچه است دیگه.
مرد صورتش را چسباند به صورت دخترش و زود از فروشگاه بیرون رفت تا کَسی اشکش را نبیند.
توی السیدیِ فروشگاه، رئیس جمهور داشت از مهار تورم و رشد اقتصادی صحبت میکرد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii