اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
جاماندهها.. چند روز قبل که با زنش از بیمارستان برمیگشت، برای خودش از دستفروش یک تیشرت خرید
جاماندهها
چند روز قبل که با زنش از بیمارستان برمیگشت، برای خودش از دستفروش یک تیشرت خرید. از اینها که راهراههای رنگی دارند; سبز، زرد، صورتی، آبی، سوسنی، قرمز.... زنش در اولین فرصت آن را تهِ کمد، زیرِ لباسها پنهان کرد. امروز صبحِ زود که بیدار شد و از زنش پرسید چند شنبهاست، وقتی زنش جواب داد جمعه، شروع کرد سراغِ تیشرتاش را گرفتن. زن، هم خوشحال شد و هم متعجب. فکر میکرد باید دیگر تیشرت را فراموش کرده باشد. اما او پشت سرِ هم تکرار میکرد و به زنش میگفت: "برو تیشرتم رو بیار، میخوام تیپ بزنم بریم دربند."
زن به خیالی که اینبار هم زود از سرش میافتد، هی بهانه آورد. اما مرد سخت به این باور چسبیده بود که امروز قرار است بروند دربند و همان جای همیشگی ناهار بخورند.
بالاخره زن که اصرارها و نگاهِ پُرحسرتِ مرد را دید فکر کرد: "هرچه بادا باد، گور پدرِ حرفِ مردم، گورِ پدرِ آبرو. مگه چهقدر دیگه باقی مونده؟!"
رو کرد به شوهرش و با لوندی گفت: "باشه عزیزم میریم. فقط یک شرط; بذار من رانندگی کنم."
مرد قبول کرد و زن رفت تیشرت رنگیرنگی را آورد و به شوهرش کمک کرد بپوشدش. خودش هم ایستاد جلو آینه. کمی کرمپودرِ روشنتر... رُژِلب و رُژِگونه قدری پُررنگتر... و ریملی که دَرَش از بیاستفاده ماندن خشک شده بود.
تقریباً آمادهی رفتن بودند. فقط دو مسألهی کماهمیت مانده بود; کفش برای مرد و روسری برای زن. باید چیزی میپوشیدند که با این تیشرت و آن آرایش جور باشد. زن یادش آمد از هفتهی پیش که همهی بچهها خانهی آنها بودند، یک جفت کفش ورزشی و یک شالِ باریکِ گلبهی رنگ از نوههاشان جامانده است.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii