نان‌بر.. نمی‌دانم این فکر اولین بار چه‌طور به ذهنم رسید که بخرمشان!

نان‌بر

نمی‌دانم این فکر اولین بار چه‌طور به ذهنم رسید که بخرمشان! حالا جوری شده که هر روز توی کلانتری همه منتظرند برای صبحانه‌شان نانِ شیرمالِ تازه بیاورم. از رئیس و معاون بگیر تا آبدارچی، یکی‌دوتا می‌خرند. نان را بو می‌کشند و به‌به‌کنان به جانِ زنم دعا می‌کنند. حضورم را که می‌زنم، تا قبل از رفتن به گشتِ روزانه‌ام، تمام سی_چهل عدد نان را فروخته‌ام. پولش را هم تمام و کمال می‌برم تحویلِ پیرزنِ افلیجی می‌دهم که قبلاً حاشیه پارک نانِ شیرمال بساط می‌کرد، و مجبور بودم بساطش را جمع کنم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii