جنگل.. در اتاق از بیرون قفله

#داستانک

جنگل

درِ اتاق از بیرون قفله. من و سپیده داریم این تو با اسباب بازی‌هامون بازی می‌کنیم. اما اینجا که یک اتاق نیست؛ اینجا یک جنگله. یک جنگل خیلی قشنگ و سرسبز و بزرگ! همه ی حیوونا رو هم توش داره. معمولا جنگلِ ساکت و آرومیه، فقط بعضی وقت‌ها حیوون ها با هم جنگ و دعوا می‌کنن.
من الان سوار یک اسب کوچولوی زردِ خوشگلم که پشتش عکس رنگین کمون داره. حسابی می‌تازم و کیف می‌کنم. اسب کوچولوم خیلی مهربونه. خیلی هم نازه. سپیده همیشه به اسب زرد من حسودیش می‌شه.
از تاختن توی جنگل خسته شدم. کنار برکه ی قالیچه، اسبم رو به درختی بستم و رفتم آب بخورم که یهو اون طرف برکه چشمم افتاد به یک پرنسس قشنگ. پرنسس یک بچه بغلش بود و داشت با اون بازی می‌کرد، ولی خبر نداشت یک گرگ زشتِ گُنده داره از توی تاریکی های اعماق جنگل به طرفش میاد. واسه همین من زدم به آب و از روی پشت چند تا تمساح آدم خوار با دهن های گشاد و دندون های تیز پریدم، تا رسیدم به اون طرف برکه پیش سپیده. دستش رو گرفتم و درِ کمد دیواری رو بستم. بهش گفتم:
پرنسس زیبا، توی کمد یک گرگ زشت و بزرگ بود که می‌خواست شما و بچه رو بخوره.
بعد هم دست سپیده رو که حسابی ترسیده بود گرفتم و سوت زدم تا اسبم بیاد. آخه اسبم بلده پرواز هم بکنه.
دوتایی سوار اسب شدیم و رفتیم به قصر.
بیچاره پرنسس خیلی خسته بود و زود توی قصر خوابش برد. من روی سپیده رو انداختم و بهش نگاه کردم. دلم می‌خواست با هم بریم تهِ برکه و با پاتریک و باب اسفنجی بازی کنیم، اما اون حسابی خوابش برده بود.
به ساعت نگاه کردم؛ عقربه بزرگه اومده بود اون بالای بالا و کوچیکه روی دو بود. داد زدم:
آخ جونمی من ساعت یاد گرفتم.
پرنسس یک آن چشمهاش رو باز کرد. گفتم:
ببخشید پرنسس من. بخواب سپیده جون بخواب خواهری.
سپیده هنوز خیلی کوچیکه. شاید واسه همینه که هر چی من می‌گم زود باور می‌کنه؛ مثلا وقتی بهش می‌گم این صدای حیوون های جنگله که داره میاد، باور می‌کنه و خوابش می‌بره. ولی من دیگه بزرگ شدم.
امشب سر و صدا انقدر بلند و طولانی بود که همسایه ها اومدن درِ خونه و با مامان و بابا دعوا کردن. منم دلم خنک شد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii