اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…برجک شماره هشت …بالا رفتن از آن پلههای باریک یخبسته، آنهم با ژ۳ روی دوش و یک پتو زیر بغل، موقتا خوابم را پراند
#داستان_کوتاه_سریالی
#قسمت_دوم
برجکِ شماره هشت
بالا رفتن از آن پلههای باریکِ یخبسته، آنهم با ژ۳ روی دوش و یک پتو زیر بغل، موقتاً خوابم را پراند.
نیمساعتِ اول را فقط زلزده بودم به چراغهای روشن روستا که در سینهکش کوه دیده میشد. یکآن چیزی دیدم که نزدیک بود قالبتهیکنم; نقطهای نورانی از روستا بیرون زد و به سمت پادگان حرکت کرد. گاهی پشت تپهها پنهان میشد و گاهی یکدفعه پیداش میشد. اما وقتی به جاده اصلی رسید راهش را گرفت و رفت. با خودم گفتم:
_دیوونه تو این سوز و سرما با موتور داره کدوم قبرستونی میره؟
و کلّی بابت سادهلوحی به خودم خندیدم. باوجود لباس پشمی که زیر فرنچ و اُورکت پوشیده بودم، و پتویی که سفت دور خودم پیچیده بودم، باز داشت استخوانهایم میترکید و نمیتوانستم جلوی برخورد دندانهایم به هم را بگیرم. کمی در آن فضای کوچک به خودم تحرک دادم و بالا و پایین پریدم. برخورد تخت پوتینهایم با کف برجک چنان سروصدایی راه انداخت که پشیمان شدم. به ساعت مچیام نگاه کردم و از اینکه عقربهها انقدر تنبل شدهاند لجم گرفت. بازش کردم و گذاشتم داخل جیب شلوارم. بعد به اسلحهام که به دیواره برجک تکیه داده بودم نگاه کردم و فکرکردم تاحالا چندتا تیر با آن شلیک شده؟ یعنی تاحالا کسی را با این ژ۳ کشتهاند؟ اگر کف قنداق تفنگ را بگذاری روی زمین و سرِ لوله را در دهانت قرار بدهی و شلیک کنی، آیا اصلا خواهی فهمید چه اتفاقی میافتد؟ اصلا درد یا چیز دیگری را حس خواهی کرد؟
افکار پریشانم که به اینجا رسید زود خشاب اسلحه را بیرون آوردم و بیرون برجک کنار در گذاشتم. چند دقیقه بعد تازه یادم آمد آن خشاب خالی بوده و خشابهای پُر در جاخشابیای که به کمرم بسته است قرار دارند. آنها را هم باز کردم و بیرون گذاشتم.
پاهایم گزگز میکردند. کف برجک نشستم و پتو را محکمتر دور خودم گرفتم.
اصلا نفهمیدم کِی خوابم برد. در خواب دیدم توی روستای زیبایی زندگی میکنم و باغ کوچکی دارم. باغ به زیبایی تصاویر رویاییای بود که فقط در قاب تابلو میشود دید. همسر مهربان و قشنگی هم داشتم. با اینکه بیشباهت به ساناز نبود، ولی میدانستم او نیست. مثل ساناز شکمش برآمده بود و من به آن دست میکشیدم و نوازشش میکردم. سرم را روی شکماش میگذاشتم و در خلال صدایی شبیه به قُلقُل آب چشمه، صدای ضربان کوچک، اما استوار و منظمی را میشنیدم. حتی ضربات دستها و پاهای کوچکی را هم روی گونهام احساس میکردم. در خواب چهره خودم را نمیدیدم اما همیشه لباس سربازی تنم بود و به زبان آذری حرفمیزدم. حال اینکه قبلا از این زبان بجز یکسری کلمات دمِدستی هیچ نمیدانستم...
خوابم با صدای پوتینهای کسی که داشت از پلهها بالا میآمد ناتمام ماند. وقتی هراسان از خواب پریدم، دیدم پتو را به کناری انداختهام و تمام تنم خیس است. موهای شقیقهام از عرق به هم چسبیده بودند. صدای پوتینها نزدیکتر شد. سریع اسلحه بدون خشاب را برداشتم و گفتم:
"کیم سَن؟ کیم برجک دَنگلیر یوخاری یا؟ نَایستییی سَن؟ دور یِرون دَ"
(کی هستی؟ کی داره از برجک بالا میاد؟ چی میخوای؟ همونجا وایستا.)
درِ برجک را که باز کردم سوزِ سرما مثل شلاق توی صورتم خورد و خوابم را کاملاً پراند. سربازِ پاسِ جدید بود که به دستور پاسبخش کمی زودتر آمده بود. خشابها را از جلو در برداشتم و به پاسگاه رفتم. فردای آن شب سرمای سختی خوردم و چند روزی در خوابگاه افتادم. عجیب بود که حالا دیگر قشنگ حرفهای سربازهای بومی را متوجه میشدم و حتی خودم هم شروع کردم خیلی راحت و بدون دردسر زبان آذری را یادگرفتن، بهطوری که در مدت کوتاهی کاملاً به این زبان مسلط شدم.
ماجرای شبهای نگهبانی در برجک و آن خواب شگفتانگیز داشت کمکم از یادم میرفت که یکعده سرباز جدید وارد پادگان شدند.
من بهعنوان افسرِ وظیفه ارشد گروهان، باید آنها را برای وظایفشان و نحوه نگهبانی دادن، توجیه میکردم. بین این تازهواردها نگاهم با نگاه یکی تلاقی کرد و حس آشنایی غریبی نسبت به او احساس کردم. گویی سالها بود میشناختمش. جالب اینکه او هم از بین صفوف سربازهایی که پیشرویم خبردار ایستاده بودند داشت مستقیم به چشمهای من نگاه میکرد و حتی پلک هم نمیزد. نگاهش انگار وزن داشت و روی صورتم سنگینی میکرد. موقع معرفی کردن که نوبتش رسید گفت:
_من سربازوظیفه ابراهیم نورآبادی، یَم اِلَ بو یوخون پادگانا کَند.
(من سرباز وظیفه ابراهیم نورآبادی هستم، از همین روستای نزدیک پادگان.)
گفتم:
_من آذری دیلین یاخچی باشاریرام، اما عُزو وی فارسی دیلینَن تانیشدیر هامییَ.
(من آذری خوب بلدم، اما خودت رو برای بقیه به فارسی معرفی کن.)
جواب داد:
_فارسی دیلین باشارمیرام جناب سروان."
(فارسی بلد نیستم جناب سروان)
ادامه دارد...
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii