اجبار.. جانور در تاریکی اتاق نفس‌نفس می‌زد

#داستانک

اجبار

جانور در تاریکی اتاق نفس‌نفس می‌زد. دست‌ها‌ و پاهای در‌ هم گره خورده‌اش را تکان می‌داد و به خودش می‌پیچید. از هرکدام از دو دهانِ گشوده‌ی سر‌هایش، گرمای آتشینی زبانه می‌کشید و می‌سوزاند. خودش را چنگ می‌زد، ناخن‌ها در گوشت فرو می‌رفت، پنجه در مو‌ی سر‌هایش می‌انداخت و می‌کشید. مثل یک حجم تپنده‌ که پوست برهنه‌اش خیس از عرق باشد، تقلا می‌کرد و بالا‌ و پایین می‌شد. حرکاتش گاه به حیوان گلوبریده‌ای می‌ماند که دارد جان‌می‌کند، عضلاتش با لرزش‌هایی عصبی می‌پرید و گاه خودش را می‌زد و می‌کوبید. ناله‌هایش کم‌کم بلند و بلندتر می‌شد. آنقدر بلند که تبدیل به زوزه‌های عمیقی شد. هر کدام از سر‌ها با آوای متفاوتی زوزه می‌کشیدند و عاقبت جانور از پا درآمد. ناگهان زوزه‌اش برید، بدنش لَس و بی‌حس‌وحرکت از هم وارفت. از هم پاشید. مثل آوار روی خودش فروریخت.
هنوز صدای نفس‌نفس کُند‌شونده‌اش را می‌شد در متن سکوت شب شنید. نفس‌ها آرام گرفت، دست‌ها و پا‌ها از هم جدا شدند. سر‌ها از هم فاصله گرفتند. هرکدام به تنهایی و در دورترین فاصله از هم، چسبیده به لبه تخت، بدون شب‌به‌خیر گفتن به خواب رفتند.
صدای تیک‌تاک ساعت، فضای تاریک اتاق را انباشت.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii