پدر بزرگ عاشق باغچه‌ی خانه‌اش بود

پدر بزرگ عاشق باغچه ی خانه اش بود . تا جایی که من یادم هست در هشتاد و پنج سالگی ، آن را بیل می زد و تویش ذرت و آفتاب گردان و یک طرفش را هم خیار و گوجه فرنگی می کاشت . هنوز خاطرم هست آن سال را که سیب زمینی کاشته بود و با چه ذوق و شوقی سیب زمینی های فسقلی را که به زحمت از گردو بزرگتر بودند از خاک بیرون می کشید و می گفت :
"حالا یاد گرفتم ، سال بعد حتما سیب زمینی درست و حسابی عمل می آورم ."

بار ها این را تکرار کرده بود که دوست دارد وقتی مُرد توی همین باغچه یک گوشه ای خاکش کنند .
وقتی در سن نود و دو فوت کرد ، بچه ها هنوز چهلمش نرسیده بود که خانه را فروختند به بساز بفروش و . . . بله ! همان قصه کلیشه ای و تکراری .

بله ، خیلی از ما این داستان تکراری را شنیده ایم ، خیلی هایمان هم نقش کوچک و بزرگی در آن بازی کرده ایم .
اما حرف من این است که مهم نیست کدام خدا را می پرستیم و اصلا خدایی را می پرستیم یا نه ، حتی این هم مهم نیست که روح و بقای پس از مرگ افسانه است یا حقیقت .

برای من مهم این است که هنوز طعم آن ذرت های ذغالی و آن تخمه آفتابگردان های بو داده که پدر بزرگ درست می کرد ، زیر دندانم است و خاطره ی او که پشت پنجره اتاقش می نشست و با مه غلیظی از دود پیپ که دور سرش حلقه زده بود ، به باغچه اش نگاه می کرد هنوز از ذهنم پاک نشده .

امیدوارم همه ی رفتگان ، از آسودگان باشند .


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii