اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
های_روزمره.. چهقدر حالوهوای استراحتگاههای بین راهی را دوست دارم
#یادداشتهای_روزمره
چهقدر حالوهوای استراحتگاههای بینِ راهی را دوست دارم. خسته و کوفته از نشستن، با کمر درد و زانوهای گرفته، با پاهای خواب رفته و نفسِ تنگ شده از محیط بستهی اتوبوس یا خودروی شخصی یا قطار، به یکی از این استراحتگاهها میرسی. توقفی کوتاه برای غذا و استراحت. پیاده که میشوی چهقدر احساس آزادی و سبکبالی میکنی؛ خمیازهای جانانه، کش و قوسی به بدن، و صدای ترق و تورق مفاصل دردناک -چه درد خفیفِ لذتبخشی. بعد هم چند نفس با تمامِ حجمِ ریه و فروبردن هوایی که کمتر گیرَت میآید.
به اطراف که نگاه کنی، در این محیطِ بیگانه اما ساده و بیآلایش، میبینی هر کس سرش به کار خودش گرم است و میرود پیِ علاقهی خودش تا از این فرصتِ کوتاه نهایت استفاده را بکند؛ دو تا پسرِ دانشجویی که در طولِ مسیر توی نخِ دخترهای جوانِ صندلیِ جلویی بودند، به بهانهی تعارفِ چیپس و تخمه سر صحبت را باز میکنند. پیرمردِ تنهایی سیگاری میخرد و دود میکند و آرام قدم میزند. چند تا خانم و آقا به سمتِ وضوخانه میروند. بچهها با شور و حرارت خاصی بازی میکنند. خیلیها هم میروند توی مغازهها تا برای ادامهی مسیر چیزی بخرند یا در رستوران غذا بخورند.
همه میدانند که این یک توقف موقت و بسیار کوتاه است. برای همین سرشان به کار خودشان است و سخت نمیگیرند اگر آبِ وضوخانه سرد بود، اگر اجناسِ مغازهها تاریخِ روز نبود. اگر آن دختر و پسر زیاد به هم نمیآمدند. اگر برنجِ غذای رستوران اعلاء نبود، اگر بچهها زیاد جیغوداد کردند، و اگر سیگار پالمال توی مغازهها نبود و مجبور شدند بهمن بکشند.
با خودم فکر میکنم مگر همهی ما نمیدانیم که تمامِ زندگی چیزی بیشتر از یک توقفِ موقت و بسیار کوتاه نیست؟ پس چرا سرمان توی کار خودمان نیست؟ چرا زندگی را اینهمه سخت و جدی گرفتهایم؟ چرا لذت نمیبریم از این دردِ خفیفِ لذت بخشی که نامش زندگیست؟
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii