…. کم کم در روستا چو افتاد «زن اوستا غلام اجاقش کوره»

#داستانک



به همه می‌گفتند هنوز زود است، اما خودشان که خبر داشتند از همان شب اول با جدیت تمام در امر تولید مثل کوشیده‌اند و الان نزدیک دو سال است در این تلاش ناکام بوده‌اند. کم کم در روستا چو افتاد "زن اوستا غلام اجاقش کوره". کار به جایی رسید که زن‌های پله نشین ده، آن‌ها را به هم نشان می‌دادند و سر در گوش هم زیر چادر‌هایشان ریز ریز می‌خندیدند. این شد که یک روز اوستا غلام بنا بر دستورات اکید ننه‌اش دست زنش را گرفت و پیش چشم اهالی ده، رفتند به سمت باریکه راه مال‌رویی که از شیب تند تپه بالا می‌رفت و با گذر از مسیری سنگلاخی، بعد از حدود یک ساعت می‌رسید به امام‌زاده محتشم.
هفته‌ای هفت روز بعد از نماز ظهر و عصر، از جلو چشم کنجکاو اهالی عبور می‌کردند و راه امام‌زاده را در پیش می‌گرفتند.
هنوز چله‌شان سرنیامده بود که زن اوستا غلام، با شرم و حیا به ننه گفت: " ننه جون انگار خبرایی هست. " و ننه هم جواب داد: " ای بگردم قدرتت رو امام‌زاده متّشم جانم. می‌دونستم دعا‌های این دل شکسته بی‌جواب نمی‌مونه. مرحبا دختر، آفرین شیر‌زن. فقط مبادا بعد از چله دیگه نری پابوس که امام‌زاده قهرش‌ می‌آد ها! "
اوستا غلام و زنش هر روز از اول تا آخر ده رژه می‌رفتند - یکی با سرِ بالا و سینه ستبر، آن یکی با شکمی که سعی می‌کرد بزرگ‌تر و جلو آمده تر از آن‌چه بود جلوه کند و دستی که به پهلو یا کمرش می‌گرفت - و راهی امام‌زاده محتشم می‌شدند.
خبر مثل بمب در روستا صدا کرد و بیشتر زن‌ها بعد از نماز ظهر می‌آمدند سر راه می‌ایستادند تا آن‌ها را ببینند و گاهی خدا‌قوت و تبریکی بگویند. بعضی ها هم تنگ غروب می‌آمدند تا تکه دستمالی، پولی، تسبیحی، یا چیز دیگری که وقت رفتن برای تبرک دادن به دست زن اوستا غلام داده بودند تحویل بگیرند.
اوضاع کماکان بر همین منوال بود تا این‌که یک روز اوستا غلام و زنش دیر کردند. ننه و بقیه وقتی دیدند شب شد و خبری از آن‌ها نیست به همراه چند مردِ چراغ قوه و فانوس به دست راهی شدند. بین راه اوستا غلام را دیدند که زیر بغل زنش را گرفته و زن بیچاره انقدر گریه کرده بود که تنش مثل بید می‌لرزید، و از شدت خونریزی نای راه رفتن نداشت.
در بیمارستان گفتند رحمش به خاطر فعالیت جسمی سنگین افتادگی پیدا کرده.
از آن به بعد زن‌های پله نشین ده هر‌وقت اوستا غلام یا زنش را می‌دیدند سر در گوش هم پچ پچ می‌کردند و زیر چادرهایشان ریز ریز می‌خندیدند.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii