اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
سوراخ.. با پکی عمیق سیگار را روشن کرد
سوراخ
با پُکی عمیق سیگار را روشن کرد. فیلترش را روی زمین گذاشت و میانهاش را به زیرسیگاری که لبریز از فیلترهای قرمز بود تکیه داد. به پشت روی فرشی که جابهجای آن سوختگیهای ریز و درشت دیده میشد دراز کشید. پاها را بالا آورد و زانوها را روی شکم جمع کرد. قُلّکِ بزرگِ سفالی هنوز سبک نشده بود. لبخند زد. قُلک را بین زانوها میزان کرد و تکانتکان داد. توانست لبهی اسکناسی را کنار برقِ سکهها از شکاف ببیند. تمرکز کرد و با دقت تیغهی چاقو را داخل شکاف فرو بُرد. بعد از چندبار تلاش، دوتا سکه روی سینهاش افتاد. کمر و گردنش درد گرفته بود و دست و پاهاش میلرزید، اما بالاخره گوشهی اسکناس را گرفت و بیرون کشید. کفایت نمیکرد. دوباره مشغول شده بود که درِ اتاق باز، و بچه وارد شد. یادش آمد خیلی وقتِ پیش بچه را مثل همین حالتی که قلک را نگهداشته بود، روی پایش مینشاند و بالا و پایین میکرد.
گفت:
_به چی زُل زدی؟ مگه درس و مشق نداری بچه؟
بچه برگشت که برود. داشت در را میبست که او ادامه داد:
_به مامانت چیزی نگی ها!
بچه در را بست. بوی سوختگی آمد. سوراخ سیاه دیگری روی فرش ایجاد شده بود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii