اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…امروز صبح در محل کارم بودم که دیدم در و دیوار و شیشهها و وسایل، با ریتم عجیبی شروع کردند به انجام حرکات لرزشی
#خاطره_نوشت
امروز صبح در محل کارم بودم که دیدم در و دیوار و شیشهها و وسایل، با ریتم عجیبی شروع کردند به انجام حرکات لرزشی. از همه بدتر صدای شیشهها بود که هم لق بودند و هم خیلی بزرگ، و من هم درست کنارشان نشسته بودم. میفهمیدم که زلزله شده است، اما باز سر جایم نشسته بودم و به رفتار اطرافیانم نگاه میکردم. در آن محل حدود بیست نفر از شهرهای مختلف ایران، و چند تا هم از گردشگران لبنانی حضور داشتند که به چشم بر هم زدنی ناپدید شدند.
راستش تا من جرعه چایم را سر کشیدم و لیوان را گذاشتم سر جایش روی میز (آخر تازه قند را در دهانم گذاشته بودم و از مزه قند خالی اصلا خوشم نمیآید) و خواستم کفشهایم را که زیر میز بود پا کنم و بلند شوم، حرکات مسخره زمین تمام شده بود.
بعد دیدم مردم دارند با هیجان و تعجب خیلی زیادی درباره این پیشآمد حرف میزنند و تقریبا همه با تلفن همراهشان صحبت میکنند.
اولش این عکسالعملها کمی برایم عجیب بود، ولی وقتی فهمیدم در همین مدتی که من جرعه چای را مینوشیدم، چند صد خانه در روستاهای اطراف شهرستانها ویران شده است و چه زندگیهایی به باد رفته، خیلی متاسف شدم و کاملا حق را به آنها دادم.
اما نمیدانم چرا حتی یک نفر از آشنایانم هم به من حق نداد که اول چایم را بنوشم، کفشم را بپوشم، و بعد از ساختمان خارج شوم.
فکر کنم دیگران با یقین و قطعیت خیلی بیشتری نسبت به من روی ثبات زمین و جاودانگی زندگی حساب باز کردهاند. شاید هم مثل بیشتر مواقع من اشتباه میکنم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii