قفس.. چقدر لجم گرفته است از دست این همکار ابله‌ام، خانم انتظاری

#داستانک

قفس

چقدر لجم گرفته است از دست این همکار ابله‌ام، خانم انتظاری. کاش به قسمت دیگری منتقل شود و نبینم پشت آن میزِ روبرویم، کنار تنها پنجره اتاق نشسته و مثل همین حالا دارد زیرچشمی مرا می‌پاید. اگر او نبود الان داشتم با خیال راحت کبوترها را تماشا می‌کردم، که شاد و سرحال و آزاد بازی می‌کنند. اما الان با اینکه می‌دانم نشسته‌اند و دارند دانه‌های برنجی را که مثل این چند روز گذشته، قبل از آمدن بقیه همکارها، روی طاق پشت پنجره برایشان ریخته‌ام می‌خورند، جرأت نمی‌کنم سرم را از روی این پرونده‌ها بلند کرده و نگاهشان کنم. حتی می‌ترسم برای فهمیدن اینکه چقدر دیگر باید در این قفس بمانم، به ساعت دیواری که کمی آن‌طرف‌تر نصب است نگاه کنم.
دیروز بعد از تعطیلی اداره، با چند جمله بی‌معنی تمام دلخوشی جدید من در این ساعت‌های تکراری و کُند‌گذر و خمیازه آور را نابود کرد; وقتی که گفت:
"چند روزه متوجه نگاهتون به خودم شده‌ام. چرا رُک و راحت حرفتون رو نمی‌زنید؟ بالاخره ما همکار هستیم و حرف هم رو خوب می‌فهمیم."

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii