خودزنده‌به‌گوری …روزنامه‌‌‌ی صبح را که آگهی فوتم در آن چاپ شده بود توی دفتر کارم دیدم

#داستانک

خودزنده‌به‌گوری


روزنامه‌‌‌ی صبح را که آگهی فوتم در آن چاپ شده بود توی دفترِ کارم دیدم. آگهی را به همکارم نشان دادم. سرش را خاراند، از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت:
"دنیای عجیبی شده. این روزها آدم چه‌چیزها که نمی‌بینه."
رفتم سراغ سردبیر. با نگاه کنجکاوی سرتاپایم را برانداز کرد. روزنامه را گرفت، آگهی را دید و درحالی که ابروهایش را بالا می‌انداخت گفت:
"تو خوبی کاووسی؟! این جدّاً مورد خاصّیه. بهتره زودتر پی‌گیری بشه."
کمی مکث کرد و ادامه داد:
"ولی قبل از هر کاری برو یک سر به مسئول بخش آگهی‌ها بزن."
به دفترِ مسئولِ قسمتِ آگهی‌ها رفتم. روی میزِ مسئولِ آگهی‌ها، بر لوحه‌ای شیشه‌ای، نوشته بود: "کاووسی". خودم را دیدم که ایستاده‌ام و دارم آگهی فوتم را به همکارم نشان می‌دهم. او هم داشت سرش را می‌خاراند، از بالای عینکش نگاه می‌کرد و می‌گفت: "دنیای عجیبی شده. این روزها آدم چه‌چیزها که نمی‌بینه."
بعد دیدم که من، رفت سراغ سردبیر و...


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii