دو نامه.. موضوع جدی

#داستان_کوتاه

دو نامه

موضوع جدی
عموی عزیز و مهربانم، آنیسیم پترویچ "!
ساعتی پیش، همشهری تان کوروشییف " به دیدنم آمده بود. ضمن صحبت از هر دری، خبر داد که همسایه تان یعنی آقای مورداشویچ " اخیراً از خارجه بازگشته است. حیرت و شگفتی ام به ویژه از آن جهت افزون از حد شد که قبلاً شنیده بودم که گویا ایشان به اتفاق خانواده شان در نظر دارند، برای همیشه در خارجه رحل اقامت افکنند.
عموی عزیز و مهربان! اگر برادر زاده تان را حتی ذره ای دوست می دارید لطفاً به دیدن آقای مورداشویچ بروید و مرا از حال و احوال دختر خوانده اش ماشنکا آگاه کنید. اجازه می خواهم راز نهانم را بر شما فاش کنم. فقط به شماست که می توانم اعتماد کنم. من ماشنکا را دوست می دارم. دیوانه وار دوستش می دارم، بیش از وجود خودم دوستش می دارم! شش سال جدایی، ذره ای از عشق و علاقه ام را به ماشنکا نکاسته است. خواهش می کنم از حال و وضعش با خبرم کنید. بنویسید در چه وضعی مشاهده اش کردید؛ آیا فراموش نکرده است و هنوز هم مثل گذشته ها دوستم می دارد؟ آیا اشکالی نمی بینید که با او مکاتبه آغاز کنم؟ از روز و روزگارش کاملاً سر در بیاورید و پاسخ جامعی به نامه ام بدهید.
به او بگویید که من دیگر آن دانشجوی محجوب و بینوای سابق نیستم... حالا دیگر وکیل پایهٔ یکم دادگستری هستم، سابقهٔ اداری دارم، ثروتی اندوخته ام... خلاصه آنکه فقط وجود اوست که می تواند خوشبختی ام را تکمیل کند... فقط وجود او!

در انتظار پاسخ سریع تان، شما را می بوسم
برادر زاده تان ولادیمیر گرچنف.


پاسخ جامع
برادر زادهٔ عزیز، والودیای نازنین !
فردای همان روزی که نامه ات به دستم رسید، رفتم خدمت آقای مورداشویچ چه مرد نازنینی! گرچه در مدت اقامتش در خارجه، پیر و مو سفید شده ولی مرا که دوست سابقش باشم، هنوز هم از یاد نبرده است. وقتی به خانه اش رسیدم مرا در آغوش گرفت و مدتی به صورتم خیره شد، بعد با صدایی نرم و لحنی آمیخته به حجب گفت: «حضرت عالی را بجا نمی آورم» اما تا اسمم را آوردم، دوباره آغوشش را باز کرد و گفت: «حالا یادم آمد!» چه مرد نازنینی ! مشروبی آوردند و مزه ای هم پایش. بعد، ساعتی خودمان را با ورق سرگرم کردیم. آقای مورداشویچ که مرد خوش صحبت و بذله گویی هستند به انواع و اقسام شیوه ها توضیحاتی در بارهٔ ممالک خارجه دادند و با توصیف هزل آمیز آداب و رسوم مضحک آلمانی ها، کلی موجبات تفریح و خنده ام را فراهم ساختند. ولی ایشان می گفتند که آلمانی ها در زمینهٔ علوم، پیشرفت کرده اند. در ضمن، عکسی هم نشانم داد که در ایتالیا - سر راه بازگشتش به روسیه - خریده بود: تصویر زنی با لباس های عجیب و غریب و ناشایسته. ماشنکا را هم دیدم. لباس صورتی رنگ فاخری پوشیده و جواهراتی که نفیس می نمود، به خود آویخته بود. تو را فراموش نکرده است و حتی موقعی که از حال و احوال تو پرسید، از چشم هایش اشک سرازیر شد. منتظر نامه ای از توست و از احساسی که به او داری و همین طور از اینکه به یادش بوده ای از تو تشکر می کند. نوشته بودی که هم سابقهٔ اداری داری، هم پول! پول هایت را عزیزم بر باد نده و رفتاری شایسته و دور از اسراف پیشه کن. خود من هم در عهد شباب به افراط کاری های لذت بخش، تن می دادم اما فقط برای مدتی کوتاه و توام با خویشتن داری؛ با این همه هنوز هم از آن افراط کاری ها پشیمانم. دعای خیرت می کنم و آرزوی سلامتی تو را دارم.

عموی خیرخواه تو: آنیسیم گرچنف


بعدالتحریر: نامه ات گرچه تا حدودی مبهم و نامفهوم بود اما روان و دلچسب است. آن را به تمام همسایه ها نشان دادم. هر که نامه ات را خواند اظهار عقیده کرد که تو یک سراینده هستی. حتی ولادیمیر یعنی فرزند پدر مقدس گریگوری رونوشتی از آن تهیه کرد تا برای چاپ به روزنامه ها بفرستد. ماشنکا و اورماخر آلمانی هم - یعنی همان کسی که پارسال با ماشنکا عروسی کرده - نامه ات را دیدند و اورماخر آلمانی بعد از خواندن آن، تعریف و تمجید بسیار کرد. حالا دیگر نامه را به همه نشان می دهم و برایشان می خوانم. فراموشم نکن، عزیزم، باز هم نامه بنویس. در ضمن، خاویاری که در منزل مورداشویچ صرف شد الحق که عالی و خوش طعم بود.

نویسنده: #آنتون_پاولوویچ_چخوف
مترجم: #سروژ_استپانیان
کپی شده از کانال تخصصی داستان کوتاه با نام بهشت

@best_stories
@mohsensarkhosh_khatkhatiii