اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
فریاد.. زنم _یا بهتر است بگویم همسر سابقم_ به کلی از من ناامید شده بود
فریاد
زنم _یا بهتر است بگویم همسر سابقم_ به کلی از من ناامید شده بود. میگفت تو آدم ضعیفی هستی، انقدر ضعیف که وقتی صحنهی سر بریدنِ گوسفندی را میبینی، رنگت میپرد. انقدر ضعیف که هر وقت عصبانی میشوی، به جای داد زدن، آه میکشی. انقدر ضعیفی که وقتی کسی حقت را میخورَد و خشمگین میشوی، عوضِ دفاع از حقت، ساعتها در خلوت مینشینی و چیز مینویسی.
زنم _همان همسر سابقم_ راست میگفت. امروز وقتی باخبر شدم که او با یک قصاب ازدواج کرده، آمدم توی اتاقم و بعد از ساعتها، همین چند خط را نوشتم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii