دلخوشی.. بالاخره ماشین قراضه‌ام را فروختم و از شرش راحت شدم

#داستانک

دلخوشی

بالاخره ماشین قراضه‌ام را فروختم و از شرش راحت شدم.
هرچند حدود یک دهه به من و خانواده‌ام خدمت کرده بود و یک دنیا خاطرات خوب و بد باهاش داشتیم، اما دیگر باید ردش می‌کردم برود. دائم برایم خرج می‌تراشید و هرجایش را درست می‌کردم، جای دیگرش می‌لنگید.
حالا از امروز با شاسی‌بلند می‌روم سر کار. خیلی کیف دارد که وقتی از پنجره‌اش نگاه می‌کنم، سقف ماشین‌های دیگر دیده می‌شود. اصلا انگار خیابان‌ها و پیاده‌رو‌ها یک جور دیگر است. صندلی‌هایش بزرگ، و داخلش حسابی جادار است. هم سان‌روف دارد، هم یک ال‌سی‌دی بزرگ. سیستم تهویه مطبوع خودکار و کلی امکانات دیگر. اصلا فکر نمی‌کردم انقدر سوار شدنش خوب و لذت‌بخش باشد. از همه مهم‌تر، دیگر مجبور نیستم همه‌اش استرس و اعصاب خردکنی ترافیک و کلاج و ترمز و دنده عوض کردن و نبودن جای پارک و ترس دزدیده شدن و خیلی دردسر‌های دیگر را تحمل کنم. راحت لم می‌دهم و هروقت به ایستگاه برسم، راننده خودش در بلندگو اعلام می‌‌کند.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii