اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
میدانست که «او» عاشقش است
میدانست که "او" عاشقش است.
میدانست از همان اول هم دیوانهوار عاشقش بوده، بدون اینکه حتی ببیند و بداند و بفهمد.
زیاد پیش میآمد که با "او" کج خلقی میکرد و بیخودی جر و بحث راه میانداخت، چون میدانست "او" اصلا ناراحت شدن و قهر کردن بلد نیست.
بیشتر وقتها نسبت به "او" کمتوجهی میکرد و سر قرارهایش یا نمیآمد، یا دیر میکرد. اما "او" همیشه با لبخند گرم و مهربانی پذیرایش میشد.
خیلی وقتها میفهمید چقدر "او" دلش گرفته و چقدر آرزو دارد بنشیند کنارش. بنشیند موهایش را نوازش کند، و دلِ سیر برایش حرف بزند. حتی "او" پیش قدم هم میشد، اما خودش حوصله نداشت و به بهانه کار یا چیز دیگری شانه خالی میکرد.
گاهی پیش میآمد که میدید "او" با تلفن همراهش تماس گرفته و شمارهاش افتاده، اما زود فراموش میکرد زنگ بزند و ببیند چه کار داشته. چون می دانست به احتمال زیاد فقط میخواسته حالش را بپرسد و ابراز دلتنگی کند، و از همین حرفهای تکراری بزند.
تمام طول هفته را مشغول کار بود، و فقط روزهای تعطیل فرصت داشت با "او" باشد. اما اغلب، بیرون رفتن و تفریح کردن با دیگران را ترجیح میداد؛ چون میدانست "او" آنقدر عاشق است، آنقدر صبور است، آنقدر بزرگ است، آنقدر مهربانیاش بیانتهاست، که قطعا تا جمعه هفته بعد منتظر و چشمبهراه فرزندش خواهد ماند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii