اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
چندثانیه.. مردی که گرمکن ورزشی پوشیده بود با کاپوت برخورد کرده و بههوا بلند شد
#داستانک
چندثانیه
مردی که گرمکُنِ ورزشی پوشیده بود با کاپوت برخورد کرده و بههوا بلند شد. روی شیشه نیفتاد، بلکه مستقیم روی سقف رفت و سپس از صندوق عقب، به پُشت ماشین افتاد. همهچیز بسیار سریع پیش آمد و راننده فقط توانست محکم روی ترمز بکوبد. جوری که بوی دود از لاستیکها بلندشد و سرش بهشدّت با فرمان برخورد کرد. همانطور که سرش روی فرمان بود صدای همهمهی مبهمِ افرادی که کمکم دور عابر جمع میشدند را شنید. اندیشید مقصر عابر بوده که بهدو، و آنهم درحالی که عقبعقب میآمده و داشته با چندنفر خداحافظی میکرده، وارد خیابان شده است. همزمان داشت به قسطهای عقبافتادهی تاکسی، اجارهی خانه، قبضها، بدهیها، بیمهی ماشین، پول دیه، گذشتنِ تاریخ اعتبار گواهینامه، وثیقه، زندان، طلاقگرفتن زنش، ازدواجکردن زنش، بدرفتاری شوهرِ زنش با بچهها، معتاد شدن بچههایش، و... فکر میکرد که نسیمِ خنکی به صورتش خورد. احساس کرد درِ ماشین باز شده است. سرش را آهسته از روی فرمان برداشت. مردی که گرمکُنِ ورزشی پوشیده بود، درحالی که خونِ جاریشده از پیشانیِ راننده را پاک میکرد، کمک کرد او از ماشین پیاده شود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii