سؤتفاوت.. مانتوشلوار نباتی‌رنگ نازک پوشیده

#داستانک

سؤتفاوت

مانتوشلوارِ نباتی‌رنگِ نازک پوشیده. شالِ صورتی رو با کفشاش سِت کرده و با دستی که تو دستکشِ سفید پوشیده شده، بندِ یه کیفِ صورتی رو روی شونه نگه‌داشته. تندتند از کنار بزرگراه قدم‌می‌زنه. اندامش کشیده و باریکه و قدّ‌ِ بلندی داره. با دیدنش پامون از پدالِ گاز برداشته می‌شه و انگشتمون می‌ره روی بوق. چندقدم که ازش رد می‌شیم می‌زنیم کنار. درِ عقب رو باز می‌کنه و بدون حرف می‌شینه تو ماشین. نفس‌نفس می‌زنه. می‌پرسیم:
_کجا می‌رفتی خانوم‌خانوما با این عجله؟!

نفسی تازه می‌کنه و بریده‌بریده جواب می‌ده:
_نزدیکه... مستقیم... خدا خیرت بده... نیم‌ساعته تو این گرما کنارِ خیابون دست تکون می‌دم اما دریغ از یه تاکسی... ناامید شدم گفتم پیاده برم... بدبختی نفس هم ندارم.

صداش رو که می‌شنویم، از تو آینه بهش نگاه می‌کنیم و دیگه چیزی نمی‌گیم. چنددقیقه بعد می‌خواد که پیادش کنیم. دوباره تشکر می‌کنه و می‌پرسه چقدر باید کرایه بده؟ بهش می‌گیم:
_این چه حرفیه مادرجان؟! بفرمایید. انجام وظیفه است. مسیرم بود.



#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii