دسته‌گل …از گل‌فروش می‌خواهم گل‌های نیمه‌پژمرده‌ای که دارد را نشانم بدهد

#داستانک

دسته‌گل


از گل‌فروش می‌خواهم گل‌های نیمه‌پژمرده‌ای که دارد را نشانم بدهد. از بین آنها چند شاخه جدا کرده و می‌دهم برایم تزیین کند. مبلغ ناچیزی می‌گیرد و با نگاه دل‌سوزانه‌ای دسته‌گل را تحویلم می‌دهد. بعد به قنادی می‌روم و سراغ مانده‌ترین کیک را می‌گیرم. فروشنده می‌گوید این کیک را می‌خواسته دور بیندازد و پول نمی‌گیرد. به خانه برمی‌گردم. کیک را روی میز می‌گذارم، گلدان بلوری را آب کرده و گل‌ها را توی آن قرار می‌دهم. پیش‌دستی و لیوان و نوشیدنی را هم با سلیقه روی میز می‌چینم. نگاهی به میز می‌اندازم و یک‌جفت شمع‌دان از بالای شومینه می‌آورم. شمع‌ها را روشن کرده و همین‌طور که به تماشای سوختنشان ایستاده‌ام، به دیروز غروب فکر می‌کنم; وقتی زنگ زد و گفت می‌خواهد با خانواده‌اش به یک میهمانی فامیلی برود و شب نمی‌آید، خیال کردم قصد دارد غافلگیرم کند. تا نیمه‌های شب با قلبی مشتاق و منتظر بیدار ماندم و ساعت را پاییدم تا خوابم برد. فکرِ چیدن میز بینِ خواب‌ و بیداری به‌سرم زد. نمی‌دانم وقتی به خانه بیاید و میز را ببیند خواهد فهمید؟ برای اطمینان، بسته‌ی کادو‌ را جوری روی میز قرار می‌دهم که کارتِ روی آن با نوشته‌ی "عزیزم سومین سالگرد ازدواجمان مبارک" راحت خوانده شود. قبل از رفتن، حلقه‌ام را هم کنار کادو می‌گذارم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii