عروس رؤیاها در لباس سفید …انتظار طولانی‌ای بود، اما بالاخره آمد و به او گفتم:

#داستانک

عروس رؤیاها در لباسِ سفید


انتظارِ طولانی‌ای بود، اما بالاخره آمد و به او گفتم:
_"چقدر سفید بهت میاد عشقم."
گوشه‌ی دامن را با نوک انگشت گرفت و زانو‌ها را کمی خم کرد. لبخندزنان گفت:
_"لطف داری عزیزم."
شرمگین نگاهش کردم و گفتم:
_"حالا دیگه می‌تونی لباست رو دربیاری."
و کمک کردم بند‌های کَفَن را بگشاید.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii