اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
….. آگهی فوت شوهرت رو که دیدم یاد یک خاطرهی دور افتادم:
#پاراگراف
...آگهی فوت شوهرت رو که دیدم یاد یک خاطرهی دور افتادم:
وقتی خیلی کوچیک بودم، مثل بیشتر پسربچهها، دلم ضعف میرفت واسه داشتن دوچرخه. اما قسمتم فقط وعدههای "باشه سَرِبُرج" و "اگه معدلت فلان شد" بود.
تو همین حالوهوا، پسر همسایهمون یک دوچرخهی نو خریده بود که دائم میکوبیدش به دیوار و زمین و خلاصه هنوز ده روز نگذشته، دوچرخه دیگه نو نبود هیچ، حسابی درب و داغون هم شده بود.
یک روز لنگِظهر از پنجره دیدم دستهی دوچرخه رو تکیه داد به دیوار و بدو رفت تو خونه. دوچرخهی بیچاره رکابش در رفته بود و لاستیکهاش هیچ باد نداشت. دوچرخه تکونی خورد و تالاپی افتاد زمین. دیگه تحمل نکردم. رفتم آوردمش تو حیاط و اول با آفتابه روش آب ریختم و قشنگ شستم تا برق افتاد. بعد با تلمبهای که بابا موتور قراضهاش رو باد میزد، باد لاستیکهاش رو میزون کردم و روغنکاریش کردم.
آخر سر هم از ترس اینکه کسی نبینه و انگ دزدی بهم نخوره، زود بردم گذاشتمش تو کوچه کنار دیوار. از پشت پنجره نگاهش میکردم و از تمیزی و برقی که میزد قند تو دلم آب میشد. چنددقیقه بعد پسر همسایه برگشت و عین یابو پرید پشت چرخ و د ِبرو که رفتیم. گمونم اصلاً حالیش نشد چقدر فرق کرده. ولی خب... دوچرخه مال اون بود. میفهمی نرگس؟! "مال مردم بود." تو دوچرخه نبودی، تو نَفَسَم بودی، ولی مال مردم بودی. میتونی درک کنی کسی حق داشته باشه نَفَسِت رو به گند بکشه، و تو حتی نتونی یک لنگِظهر یواشکی بیاری و دستی به سر و روش بکشی یعنی چی؟
#م_سرخوش
بریدهای از داستان
@mohsensarkhosh_khatkhatiii