دفترچه‌ی جادوئی.. زودتر از همیشه بیدار شد

#داستانک

دفترچه‌ی جادوئی

زودتر از همیشه بیدار شد. دست و صورتش را شست و لباس آبی رنگش را پوشید. لباس را تازه از خشک‌شویی آورده بودند و او وقتی جلو آینه‌ی قدی ایستاد، با خوشحالی خودش را برانداز کرد. لبخندِ رضایت که بر لبش نشست، چشمکی زد.
هنوز هوا کاملا روشن نشده بود و همه در خواب به ‌سر‌ می‌بردند. قدری در خیابان قدم زد و اول به بنگاه معاملات مسکنی در یکی از بهترین محله‌‌های شهر رفت. خانه‌ای ویلایی و نوساز با تمام امکانات خرید. دست در جیبِ لباس آبیِ اتوکشیده‌اش کرد و دفترچه را بیرون کشید. برگه‌ای امضاء کرد، آن را کَند و به بنگاه‌دار داد.
از آنجا به نمایشگاه اتومبیل رفت و یک خودروی گران‌قیمت خرید. دفترچه را روی کاپوت ماشین گذاشت و برگه‌ی دیگری امضاء کرد.
بعد به درِ خانه‌ی مادر و پدرِ زنش رفت و انگشتش را یک‌سره روی زنگ نگه‌داشت. صدای زنش را ‌شنید که قبل از بازکردن در ‌گفت:
"آره آره، زودتر زنگ بزنید."
وقتی زنش در را گشود، توی صورت مرد توپید که:
"چیه؟ چی می‌خوای باز سروکله‌ات اینجا پیدا شده؟ چرا دست از سرمون بر نمی‌داری آخه؟"
مرد آبِ دهانش را فروداد، یقه‌ی لباسش را مرتب کرد، محکم ایستاد و گفت:
"مَ‌م‌َمَن اووومدم بَ‌ َ ََ َ َ َچه‌هامو ببینم."
زن سرش را تکان داد، پشتِ دستش را جلو صورت مرد گرفت و گفت:
"مگه تو حرفِ‌حساب حالیت نمی‌شه ها؟! نشنیدی قاضی گفت حق نداری دیگه ببینیشون؟ نشنیدی گفت تو عرضه و لیاقت نگهداری‌شون رو نداری؟
او دست کرد و از جیب بغل لباس آبی‌اش، دفترچه را بیرون کشید. برگه‌ها را یکی‌یکی ‌کَند و به سمت صورت زن پرتاب کرد. ‌گفت:
"بی‌ی‌‌ی‌یا! ای‌ی‌‌ینم پووول که انقدربَ َ َ َ َرات ارزش داره. با با با ای‌ی‌‌ین، دَ َ َ َهن تو و مامان‌بابات و هَ َ َ َمه‌ی قاااضی‌ها رو می‌ی‌ی‌بندم."
در همین حین، دو مرد از پشت دست‌هایش را گرفتند و او را کشان‌کشان به داخل ماشین سفیدِ بزرگی بردند. درِ ماشین که بسته شد، یکی از مرد‌ها نزد زن برگشت و گفت:
"حدس می‌زدیم باید اومده باشه اینجا. از صبح چندجای دیگه هم رفته و دردسر درست کرده."
زن خم شد، دفترچه را که روی زمین افتاده بود برداشت. آن را به مرد داد و گفت:
"درسته خطری نداره، ولی به‌خاطر آرامش بچه‌ها و آبروی ما باید بیشتر مراقب باشید."
مرد دفترچه را گرفت، نگاهی به آن کرد و جواب داد:
"حق با شماست. آخه دیروز دکتر این دفترچه‌ها رو بهشون داده و گفته: «هر آرزویی دارید توی این دفترچه بنویسید و خیال کنید برآورده می‌شه.»"


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii