….. و احساس کردم حالا در نقطه‌ای قرار دارم که به آن عاشقی می‌گویند

#پاراگراف

... و احساس کردم حالا در نقطه‌ای قرار دارم که به آن عاشقی می‌گویند. پیش خودم اعتراف کردم تا این لحظه که نبض گردنش را روی شانه‌ام، و بوی خوش موهایش را در مشامم، و ضربان آن موجود هنوز متولد نشده‌ی درون شکمش را در کف دستم، تجربه نکرده بودم، هیچ‌چیز از عاشقی نمی‌دانستم.

#م_سرخوش
از داستان کوتاه "برجک شماره هشت"

@mohsensarkhosh_khatkhatiii