خرمگس.. سه ساعت در جاده اصلی و یک ساعت هم در راه خاکی روستایی با لندرور لق‌لقو راندیم و خندیدیم

#داستانک

خرمگس

سه ساعت در جاده اصلی و یک ساعت هم در راه خاکی روستایی با لندرُور لق‌لقو راندیم و خندیدیم. شهر و تمام گرفتاری‌ها و فکروخیال‌هایش دیگر پشت سرمان بود. وقتی رسیدیم پای سدّ هنوز آفتاب نزده بود. دیدن طلوع خورشید از بالای تاجِ سدّ یکی از بهترین قسمت‌های برنامه‌مان است. موبایل‌ها را برداشتیم و در زمینه‌ای بی‌نظیر از کوه و آب، از خورشیدِ درحال طلوع عکس گرفتیم. باید یک ساعت و نیم دیگر هم پیاده برویم تا به جای همیشگی برسیم. سخت است ولی واقعا ارزش دارد. محلی‌ست پَرت و آرام که از هجوم باد در امان است و ظهر هم آفتابِ تندوتیزی ندارد. نفس‌زنان رسیدیم و زیلو پهن کردیم. تا امید و فرهاد خار و چوب خشک جمع کرده و بساط اجاق و چایِ آتشی را روبه‌راه کنند، لنسر‌ها را باز و مرتب می‌کنم و طعمه می‌زنم. آتش که روشن ‌شد یک دور قلاب انداختیم و نشستیم به انتظار جوش آمدن آب و صدای زنگوله سر چوب‌های ماهی‌گیری. نسیم ملایمی از روی آب بلند می‌شود و صورت را نوازش می‌کند. آفتاب با گرمایی فرح‌بخش، نرم‌نرمک گرم‌ می‌کند و کرخی و گیجی مطبوعی می‌بخشد. سیگاری گیراندیم و لم ‌دادیم. صدای موج‌ریزه‌ها و نغمه‌سرایی پرنده‌ها را زنگ موبایلم ‌آشفت.
گوشی را برمی‌دارم:
"بله بفرمایید. سلام. خودم هستم، امرتون؟ چی؟! برگشت خورده؟! چشم حتما. الان که بیرونِ شهر هستم، برگردم رو چشمم. شرمنده به خدا."
امید و فرهاد نگاه متعجب‌شان را از من برمی‌دارند و زود می‌روند سراغ گوشی‌های موبایل‌شان.
زنگوله دوتا از لنسر‌ها چندبار صدا می‌کند و بعد آرام می‌شود.
در مسیر برگشت تازه دکل جدید مخابرات را می‌بینیم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii