قطره‌ای از دریا.. عبدالرضا از پنجره اتاقش در هتل، بیرون را نگاه کرد

قطره‌ای از دریا

عبدالرضا از پنجره اتاقش در هتل، بیرون را نگاه کرد. گنبد طلایی زیر نور خورشید برق می‌زد و چشمش را خیره می‌کرد. روی این درخششِ باشکوه، کبوترها به شکل لکه‌های کوچکی مدام در حال جا‌به‌جا شدن بودند. کسی به درِ اتاق زد. عبدالرضا گفت:
_الباب مفتوحة، ادخل.

در باز، و پری وارد شد. دستِ عبدالرضا بالا آمد و گنبد طلایی پُشتِ پرده گران‌قیمت و نوی اتاق محو شد. دستِ پری بالا آمد و موهای طلایی او از زیر روسری ارزان‌قیمت و پاره‌اش پیدا شد...
کار پری که تمام شد، عبدالرضا یک ربع‌سکه بهار آزادی به او داد. توی اتاق، سکه بینِ انگشتان پری برق می‌زد. بیرون اتاق، گنبد طلا زیر لکه‌های فضله کبوتران برق می‌زد.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii