آهنگ تمام می‌شود و باز آن را روی تکرار می‌گذاری.. -چیز به این قشنگی هیچ وقت نباید تموم بشه

آهنگ تمام می شود و باز آن را روی تکرار می گذاری.
-چیز به این قشنگی هیچ وقت نباید تموم بشه.
فیلترِ قرمز پایه بلند را توی زیر سیگاری له می کنی و سیگار مرا دوباره توی پاکت سر جایش می گذاری.
می گویی :
-خب دیگه فکر کنم حالا نوبت کادو شده.
بسته کوچک را باز می کنی؛ چیزی که می بینم آخرین چیزی است که از تو انتظار دارم. انقدر این کارت برایم عجیب است که گویی ادامه هزیان ها و کابوس های این هفت شب است. یک قوطیِ پر قرص خواب خیلی قوی !
ماتم برده!
صدایت را می شنوم که می گویی می خواهی زود بیایی پیشم، که دیگر تحمل نداری، که دلت خیلی تنگ است.
از پارچ روی پاتختی یک لیوان بزرگ آب می ریزی و آن را جلوی صورتت می گیری.
انگار من توی لیوان آب افتاده ام. صورت مضطرب و نگاه شماتت بارم را می بینی که درست زل زده ام به عمق چشم هایت. چشم ها که نه، به عمق حقیقتِ تو.
به لیوان آب می گویی :
-تکلیف این زندگی بدون تو چیه؟
-نزار فکر کنم من باعث این حالم.
-هستی
-دست من بوده مگه؟
-می دونم ولی . . .
-صبر کن. چیزی نمونده.
-راستی؟
-آره. حالا اون قوطی رو بنداز دور.

من از کجا باید بدانم؟ من حال خودم را هم نمی فهمم، اما گاهی دروغ بهتر از فاجعه است.

لیوان آب را سر می کشی و قرص ها را توی سطلِ کنار تخت خالی می کنی.
صدای ضرب گرفتن باران پائیزی روی شیشه ها با آهنگی که برای بار چندم پخش می شود، در می آمیزد.
نگاهت می کنم که روی تخت دراز کشیده ای و هق هق را سر داده ای، با نگاهم تک تک چین و چروک های بدنت را، مو های مثل برفت را، همه وجودت را نوازش می کنم و می بوسم. بعد که آرام تر شدی، کنار گوشت می گویم :
-بخواب عزیزکم، بخواب آروم جونم، بخواب نازنین مهربونم، بخواب که من بیام به خوابت نفسم.

و تو آرام آرام وارد دنیای رویا می شوی؛ وارد آغوش من.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii

#داستان_کوتاه