داستان کوتاه.. امشب از اولین دقایق غروب، در تمام مسیر پا به پا دنبالت بودم

داستان کوتاه

امشب از اولین دقایق غروب، در تمام مسیر پا به پا دنبالت بودم. توی تمام خیابان ها و کوچه ها و فروشگاه ها سایه به سایه با تو آمدم. حتی وقتی توی همان پارک همیشگی نشستی روی آن نیمکت، من همان حوالی پرسه می زدم. همان حوالی یعنی نزدیک ترین جایی که برایم امکان داشت.
بوی تو در هوا بود؛ بوی عطر اقاقی، با این که بارانِ برگ می بارید.
تو روی آن نیمکت که قبلا چوبی بود و حالا آهنی، نشسته بودی و برای من تندیس بی تکرار زیبایی بودی.
حس می کردم داری به چه می اندیشی. به آبیِ دریاچه مصنوعی خیره، زیر آن ترکه های آویزان و عریان بید، دستی به صورتت کشیدی و بی گمان آن دقایق را مرور کردی که من گفتم :
-همه آدم ها معمولا دست کم یک بار توی زندگی عاشق میشن، اما اکثرا این واژه رو یا به گند می کشن یا نهایتا در حد یک چیز مبتذل و پیش پا افتاده، تحقیر می کنن.

-بیا ما که این ها رو می دونیم، این کار رو نکنیم.

-شک ندارم که تو هم مثل من به قداست این کلمه ایمان داری.

-همون اندازه که تو حرمتش رو ادراک می کنی.

-حسش می کنی؟

-حست می کنم.

-پس . . .

-هیس . . .
-هیس . . .

و تو درست زل زدی به عمق چشمهایم. چشم ها که نه ، به عمق حقیقتِ من .
آنچه دیدنی بود دیدی و دیدم.
آنچه فهمیدنی بود فهمیدی و فهمیدم.

آن هیس گفتنِ هم زمان و آن نگاه، شد سر آغاز حرف های همسان زدن در یک زمان. و جالب این که هیچ کدام از این هم آوایی متعجب نشدیم. انگار بگویی روز، روشن است و شب تاریک، من و تو عاشق هم شده بودیم. درست به همین آشکاری و به همین وضوح و سادگی.

از روی نیمکت که بلند می شوی، من رد عطر اقاقی را می گیرم و پرواز کنان به دنبالت تا خانه می آیم.
آه ! خانه . . . خانه . . . خانه . . . عجب جایی برای بودن؛ برای با هم بودن.
خرید هایت را روی میز می گذاری و می روی توی اتاق خواب. من همان توی پذیرایی روی کاناپه، جای همیشگیم لم می دهم تا پس از چند دقیقه، آرایش کرده و لباس عوض کرده بر می گردی. همان لباس حریر آبی رنگ که می دانی چقدر دیوانه ام می کند. توی دلم می گویم، هنوز هم آبی به چشمان میشی تو می آید.
بلند می گویم :
-چه خوب کردی اون مشکی رو در آوردی عزیز دل

توی آینه قدی نگاهی به خودت می اندازی، دستی به لباست می کشی و می گویی:

-ببخش عزیزم حُرمت تو به جای خود، اما آخه کی شب سالگرد ازدواجش مشکی پوشیده؟

این هفت روزِ بعد از واقعه، به قدری در گیجی و گنگیِ شرایط و محیط جدید به سر می بردم که برای اولین بار فراموش کرده بودم. پِی حرفی می گردم که با آن از خجالت و شرمندگی ات بیرون بیایم، اما بهانه ای ندارم؛ بار ها این را از زبانم شنیدی که :
" حتی مرگ هم نمی تونه باعث بشه این سالگرد مقدس رو فراموش کنم. "
می روی سراغ بسته های روی میز؛ شیرینی و شکلات و میوه و شربت و . . . همه چیز را مثل هر سال آماده می کنی و میز را برای دو نفر می چینی.
همان طور که پشت به من ایستاده ای چیزی را کادو می کنی و بعد به طرفم می گیری و می گویی :
-این برای تو عزیزم، ولی عجله نکن، هنوز زوده بدونی توش چیه. وقت خواب بازش می کنم.
می توانم بدون این که کاغذِ کادو تکان بخورد، نگاهی توی آن بیندازم، اما با خودم فکر می کنم بهتر است به حرفت احترام بگذارم.

چای دم می کنی و می نشینیم پشت میز. بیشتر از یک ساعت با هم از هر دری حرف می زنیم.
با این که دکتر شدیدا منع کرده، کلی ناپرهیزی می کنیم و تا جایی که جا داریم از این سموم خوشمزه می خوریم. به قول تو " گور بابای دنیا، خودمون رو عشقه "

ظرف ها را که می خواهی جمع کنی، چشمت با بغض و حسرت روی پیش دستی پُر از شیرینی و لیوان چایِ یخ کرده من کلید می شود.
انگار دلت نمی آید جمعشان کنی و می گذاری همان جا روی میز بمانند.
در عوض با لحن شیرین تر از همیشه می گویی :
-عزیز دلم دیگه بریم بخوابیم، اگه بدونی چقدر خسته ام. از صبح که مسجد و مراسم برای تو و بعد هم خرید و بازار واسه امشب. خیلی به بچه ها گفتم باباتون راضی نیست به این خرج ها، ولی گوش ندادن که ندادن.

با هم وارد اتاق خواب می شویم. خدا می داند چقدر دلم برای آن نور ملایمِ آبی رنگِ چراغ خواب، که پوست بدنت را مثل مخملِ ناب می پوشانَد تنگ شده بود.
تازه می خواهم بگویم جای آن آهنگ خالی، که صدای نرمِ پیانو دهانم را می بندد و روحم را باز هم بیشتر توی اتاق به پرواز در می آورد.
از توی کیفت پاکت مارلبرو را بیرون می آوری و همراه با زیر سیگاری می گذاری روی پاتختی.
لب تخت می نشینم و سیگاری که برایم کنار زیر سیگاری گذاشته ای به لب می دهم.
سیگارت را می گیرانی و فندک روشن را به سمتم می آوری.
پک عمیقی می زنم و می گویم :
-حقش نبود بچه ها امشب تنهات بزارن
-قربونشون برم، بچه ها خیلی اصرار کردن بیشتر بمونم. ولی امشب می خواستم فقط خودم باشم و تو. توی خونه ی خودمون، روی تخت خودمون، واسه خودمون باشیم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
ادامه👇