Www. adabvand. ir

Www.adabvand.ir
🔴کپی فقط با ذکر منبع مجاز است .

#داستانک

محکوم
نویسنده : محسن سرخوش


من زشت هستم. خیلی زشت. این واقعیتی انکار ناپذیر است که با من متولد شده.
از وقتی خودم را شناخته ام آینه بزرگترین دشمن زندگی ام بوده، سوهانی که همواره بر روح و روانم کشیده می‌شد. عمیق ترین حالات افسردگی و ناامیدی را جلوی آینه تجربه کرده ام. وقتی در دوران دبیرستان و دانشگاه، از هجوم تنهایی و ریشخند هم سن و سال هایم، به گوشه ی دنج اتاقم پناه می‌بردم و خودم را در آینه با آن بینی عقابی، و چشم های ریزی که در گودیِ چشم ، گاه مثل دو تا دکمه ی سیاه فرو رفته بودند نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست آینه را بشکنم.حالا که بعد از کلی سختی کشیدن و درس خواندن، به لطف پول خوبی که با کار کردن به عنوان رئیس حسابداریِ یک شرکت بزرگ در می آورم، و خرج عمل زیبایی بینی و ترمیم کک و مک و جای جوش های بی شمار روی صورتم کرده ام، رابطه ام با آن دشمن دیرینه کمی بهتر از قبل شده. اما هنوز هم در سنین بعد از چهل سالگی، بی گمان یک پیر دختر بسیار زشت هستم.شاید اگر خانواده ام وضع مالی بهتری داشتند و این خرج را بیست سال پیش انجام می‌دادند، من الان دو سه تا بچه ی دوست داشتنی هم ‌داشتم.شاید این آدم عبوس و جدی و سخت گیری نمی‌شدم که حتی حسابدار های مردی که زیر دستم کار می‌کنند هم انقدر ازم بترسند و حرف شنوی داشته باشند.شاید در و دیوار اتاقم پر از عروسک های کوچک و بزرگ، و عکس و پوستر بچه ها نبود.شاید همیشه توی فایل های مخفی گوشی ام کلی عکس آلپاچینو و برد پیت و جانی دپ و مت دیمون نگه نمی‌داشتم و یواشکی نگاهشان نمی‌کردم.شاید وقتی آقای رحیمی، این همکار تازه وارد، این جوان رعنای خوش سیما، شروع کرد به زیرچشمی دید زدنم، دست و پایم سست نمی‌شد و تمام جبروت و شخصیت با ابهتم زیر سوال نمی‌رفت.و شاید مدیر عامل شرکت مرا به چشم یک ابزار، یک سیستمِ هوشمندِ فاقدِ عواطف و احساسات انسانی نمی‌دید، که دستور بدهد بعد از تعطیلیِ شرکت، همراه با آقای رحیمی بمانیم و تا پاسی از شب، حسابرسی های پایان سال را جمع کنیم.و شاید آقای رحیمی الان زنده بود.و شاید من حالا در زندان منتظر این نبودم که ببینم فیلم های دوربین مداربسته، چقدر روی تصمیم قاضی در صدور حکمم تاثیر خواهد گذاشت.


🔹مطالب بیشتر در کانال شهروند ادبیات👇

@adabvand