سر‌به‌مهر …سر از مهر برداشت و دوزانو نشست. چشم‌ها را با گوشه‌ی چادرش پاک کرد و زمزمه‌‌کنان گفت:

#داستانک

سَر‌به‌مُهر


سَر از مُهر برداشت و دوزانو نشست. چشم‌ها را با گوشه‌ی چادرش پاک کرد و زمزمه‌‌کنان گفت:

_خدایا! تورو به آبروی هرکی دوست داری نذار آبروم بره. اگه جواب نمی‌ده، حتی اگه دیگه نیومد، مهم نیست. ولی اگه بابا بفهمه قیامت به‌پا می‌شه. آخه خداجون! تو که شاهدی، نامزد بودیم، مَحرم بودیم. از کجا می‌دونستم مصلحت و اراده‌ات بر این بوده که بعد از چندماه بفهمیم سرطان داره و خوب نمی‌شه؟ از وقتی جداشدیم، پنج‌سال هر سختی‌ای رو تحمل کردم و به همه خواستگارها نه گفتم، ولی دیگه نمی‌تونستم. این آخری که اومد، احساس کردم آدم درستیه. گفتم می‌شه باهاش حرف زد، می‌شه بهش اعتماد کرد. آخه خودش سال‌ها زن داشت و گمون نمی‌کردم اصلاً براش اهمیتی داشته باشه. همه‌چیز خوب بود. هم اونا پسندیدن و هم بابا و مامان راضی بودن. واسه من هم همین‌قدر که قبولم کنه و رازم رو پیش خودش نگه‌داره کافی بود. چقدر فهمیده و جاافتاده صحبت می‌کرد. هربار می‌رفتیم کافه یا رستوران، انقدر بهم توجه می‌کرد که روزبه‌روز بیشتر بهش اعتماد می‌کردم. جوابِ آزمایش خون که اومد و فهمیدیم مشکلی برای ازدواج نداریم، چقدر جفتمون خوشحال بودیم. یک زندگی جدید پیش‌رو داشتیم. اما وقتی گفت خانواده‌اش اصرار دارن حتماً برای معاینه‌ی صحت ‌و سلامت برم، دنیا رو سرم خراب شد. نمی‌شد بهش نگم، بالاخره که بدون آزمایش هم می‌فهمید. ولی این راز باید بین من و شوهرِ آینده‌ام می‌موند. بهش که گفتم، چندلحظه همین‌جور که به فنجونش خیره شده بود سکوت کرد. بعد بدون این‌که سرش رو بالا بیاره گفت:
"خُب... البته خلافِ‌شرع که نکردی. منم هفت‌سال زن داشتم. حالا زنِ من باردار نمی‌شد، نامزدِ تو یک مشکل دیگه داشته..."
چقدر این حرفش به دلم نشست. چقدر تهِ دلم آروم شد این آشوبِ پنج‌ساله. انقدر که اگه نامحرم نبود وسط کافه بغلش می‌کردم.
از فردای اون شب دیگه پیداش نشد. حتی تلفنم رو جواب نمی‌ده. فقط خداکنه به هیچ‌کس چیزی نگه. بابام اگه بفهمه...

دوباره سرش را روی مُهر گذاشت. زیرِ چادرِ سفیدِ گل‌دار، بدنش می‌لرزید.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii