تغییر لحن.. پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود را نشانش داد

#داستانک

تغییرِ لحن

پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود را نشانش داد. گفت:
_بابا ببین چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من همین رو می‌خوام.

سرش را بالا گرفته بود و به بابایش نگاه می‌کرد. پدر با سگرمه‌های درهم داشت کفش را برانداز می‌کرد. گفت:
_این شد کفش پسرجان؟ این قشنگه؟ واقعاً که چه سلیقه‌ای داری! نه به شلوارت میاد، نه جنسش خوبه، نه...

فروشنده‌ای آمد و کفش را برداشت. رو به همکارش گفت:
_چی بگم بهت آخه؟! یک هفته ‌است شروع کردی و هنوز کارِ طرح رو قاطی کارهای اصل می‌چینی؟!

اتیکتِ قیمت کفش را عوض کرد و آن را جای دیگری قرار داد. پسر دنبال کفش و پدر به دنبال پسر رفتند. بابا، لبخندزنان حرفش را ادامه داد:
_این شد کفش پسرجان! این قشنگه. واقعاً که چه سلیقه‌ای داری! هم به شلوارت میاد، هم جنسش هم خوبه. هم...

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii