همین الان حدود ساعت دوازده شب که خرد و خراب و خسته از کار و لبریز از روزمرگی، با بار سنگین عجز و نا امیدی روی دوشم، رسیدم خونه و د

همین الان حدود ساعت دوازده شب که خُرد و خراب و خسته از کار و لبریز از روزمرگی ، با بار سنگینِ عجز و نا امیدی روی دوشم ، رسیدم خونه و دَمق و پکر سعی کردم خودم رو بزنم به درِ بی خیالی ، دختر بیست ماهه ام که تازه داره صحبت کردن یاد می گیره اومد بغلم کرد و با اون لحن و صدای شیرینش گفت : "بابایی دوست دارم".
هنوز بدهکاری ها و اجاره های عقب افتاده و اقساط و قبض های پرداخت نشده سر جاشون بودن ، اما من دیگه اونجا نبودم . من از طبقه هفتم آسمون هم رد شده بودم به خود خدا .

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii