یکی از لذت‌های ساده و بزرگ زندگی من، غذا دادن به دخترم است

#یادداشت

یکی از لذت‌های ساده و بزرگِ زندگی من، غذا دادن به دخترم است. کسانی که این تجربه را دارند، منظورم را می‌فهمند. وقتی مثل یک جوجه می‌نشیند کنارم و با دهان کوچکش، ریزه‌ریزه غذایی را که بهش می‌دم می‌خورد، حس عجیبی بهم دست می‌دهد. با یک دستم قاشق را طرف دهانش می‌برم و دست دیگرم را زیر چانه‌اش می‌گیرم تا غذایی که از دهانش می‌‌افتد، روی زمین یا لباسش نریزد. امروز داشتم همین کار را انجام می‌دادم و طبق عادت، نرمه غذاهای کفِ دستم را می‌خوردم. این فکر به سرم افتاد که بدونِ شک این دانه‌های برنج و چکه‌های سوپ، خوشمزه‌ترین غذایی است که تا حالا خورده‌ام. آن‌وقت یادِ مادرم افتادم. یادم آمد ماه‌های آخرِ زندگیِ بابا‌بزرگ، مادر همین‌‌طوری به او غذا می‌داد و پس‌ریخته‌های دهانِ بابابزرگ را از کفِ دستش می‌خورد.
آن روزها از این کارِ مادر لجم می‌گرفت و چندشم می‌شد.
آدم چه موجودِ عجیبی است!!
نمی‌دانم... دارم فکر می‌کنم یعنی این دخترِ کوچولو، وقتی به سنِ آن روزهای مادرم رسید، اگر مجبور شد غذا دهانِ من بگذارد، با دانه‌های برنج و چکه‌های سوپِ کفِ دستش چه‌کار می‌کند؟!

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii