اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
چشمها.. برگهی جواب آزمایش، روی میز دکتر بود
چشمها
برگهی جوابِ آزمایش، روی میز دکتر بود. چشمهای دکتر روی اصطلاحاتِ پزشکی و اعدادِ مرموز، بالا و پایین میرفت. چشمهای زن و شوهر به دهانِ دکتر خیره بود. زیرِ چادرِ گُلگُلیِ زن، نوزادِ چندماههای ملچملچکنان شیر میخورد. مرد کلاهِ نمدیاش را در دستانِ بزرگ و پینهبستهاش میچلاند.
دکتر سرش را از روی برگه بلند کرد، و به چشمانِ لرزانِ زن نگاه کرد. قطرهای لای مژگانِ پُر و برگشتهی زن برق زد، و افتاد روی چادرش. صدای گریهی نوزاد بلند شد، زن شروع کرد به تکان دادن بچه و زیرِ لب زمزمه کردن.
دکتر نفس عمیقی کشید و رو به مرد گفت:
_این یک مورد خاصه! حتماً چند نسلِ قبل، یک آدمِ چشم آبی توی فامیل شما یا همسرتون بوده. یک ژن میتونه سالها به شکلِ پنهان از نسلی به نسل دیگه منتقل بشه، در حالی که هیچ کس چشمهاش آبی نیست. به هر صورت جوابِ آزمایشِ دیاِناِی کاملاً روشن و بدونِ اشتباهه.
مرد، کلاهش را سر گذاشت و بلند شد. گفت:
_درِ دروازه رو میشه بست، درِ دهنِ مردُم رو نه!
زن و شوهر که بیرون رفتند، دکتر منشی را صدا زد و گفت:
_سریع برو و طوری که مَرده نفهمه، به اون خانم بگو هر جور میتونه جوابِ آزمایش رو گم و گور کنه.
منشی که گیج شده بود پرسید:
_همین خانمی که الان با پدرش اومد بیرون؟!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii