(قسمت سوم).. زمانی برای خودش

#داستان_کوتاه

(قسمت سوم)

زمانی برای خودش

به دستشویی می‌رود و صورتش را می‌شوید. بعد کرم آب‌رسانش را به آرامی روی پوستش می‌مالد. ظرف‌های صبحانه‌ی شوهرش را که صبح زود سرِ کار رفته جمع می‌کند و پرده‌های هال را کنار می‌زند تا نور بی‌رمقِ آفتاب از پشت ابرها به داخل بتابد. با خودش می‌گوید: "امروز حتما آفتاب می‌شه." کتابی برمی‌دارد و روی کاناپه دراز می‌کشد. رمان جذابی است، اما هر کار می‌کند حواسش جمع نمی‌شود و بعد از چند خط خواندن، سررشته‌ی داستان از دستش درمی‌رود. کتاب را می‌بندد و روی میز می‌گذارد. بی‌هدف در خانه قدم می‌زند. از لای درِ اتاق به بچه نگاه می‌کند که همچنان خواب است. جلو می‌رود و با پشتِ انگشت اشاره‌اش، گونه‌ی بچه را نوازش می‌کند. با حرکتی ناگهانی سرش را جلو می‌برد و گوشش را روی سینه‌ی بچه می‌کذارد. بعد سرش را بلند می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد. به آشپزخانه می‌رود و می‌خواهد از چایی که شوهرش دم کرده برای خودش بریزد. آبِ جوش را که در لیوان می‌ریزد، لیوان با صدای تیلیک، از بالا به پایین ترک می‌خورد و آب روی اپن راه می‌افتد. همین وقت است که صدای همهمه‌ای از طبقه پایین می‌شنود. لیوانِ شکسته را توی سینک می‌اندازد و روی اپن را با دستمال خشک می‌کند. از لای در به راه‌پله سرک می‌کشد. صدای مردانه‌ای مدام اسمی را فریاد می‌زند و می‌گوید "بازکن!"
صدای ضربات دیوانه‌واری به در می‌آید و بعد داد و هوارِ مردها و جیغِ زن‌ها شروع می‌شود.
زن دلش را ندارد برود پایین ببیند چه‌خبر شده است. زنِ همسایه‌ی طبقه بالایی که شتابان و برسرزنان از پایین می‌آید به او می‌گوید: "کُشته... خودش رو کُشته... دیروز قرص خورده خودش رو کشته. شوهرش شیفت بوده... الان اومده... الان... دیدم دیشب بچه‌های طفل معصوم تا صبح زار می‌زدن..."
زن احساس می‌کند دست و پایش دارد سست می‌شود. خانه و راه‌پله‌ها دور سرش می‌چرخند، صدای زن همسایه‌ی طبقه بالایی را نامفهوم و کِش‌آمده می‌شنود، همه‌چیز کج و معوج می‌شود و او به زمین می‌افتد. از توی خانه، صدای گریه‌ی بچه می‌آید.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
پایان