اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
(قسمت دوم).. زمانی برای خودش
#داستان_کوتاه
(قسمت دوم)
زمانی برای خودش
دیروز طبق معمول قبل از ساعت نه صبح بیدار شده بود. بچه همیشه بین ساعت ده تا یازده از خواب بلند میشد. این زمان تنها وقتی از روز بود که زن میتوانست برای خودش باشد. سعی میکرد ترتیب کارها را جوری بدهد که این یکی دو ساعت را آزاد باشد و بتواند کتاب بخواند یا چیز بنویسد. اما همیشه کاری پیش میآمد. یکروز مجبور بود زودتر گوشت ناهار را بار بگذارد، یکروز باید پیراهن شوهرش را اُتو میکرد، چون وقتی بچه بیدار میشد استفاده از اتو خطرناک بود. یکروز هم مثل دیروز چیز واجبی را تمام کرده بودند و باید قبل از بیدار شدن بچه میرفت و میخرید. وقتی هم که بچه بیدار میشد، مراقبت مدام و کارهای روزمره وقتی برای خودش باقی نمیگذاشت. گاهی جلو آینهی قدی میایستاد و به چهره و هیکل خودش نگاه میکرد. سی و دو سال داشت، و چند خط عمیق میهمان پیشانیاش شده بودند. چندتایی هم از آن چروکهای ریز، زیر پلک و گوشهی لبش جا خوش کرده بودند. اوج ناامیدیاش وقتی بود که بولیزش را بالا میداد و به پوست شُل و پر از تَرَکهای بزرگ و پَهنِ شکمش نگاه میکرد. همین چیزها، علاوه بر موجودی که شب و روز شیرهی جانش را میمکید، باعث شده بود چندماه پیش کارش به مشاوره و روانشناس بکشد. و نتیجه هم یکسری قرص و آمپول تقویتی و آرامبخش.
پس از یک دوره درمان، افسردگیاش رفتهرفته داشت کمرنگ میشد. دیگر بهندرت از آرامبخش استفاده میکرد و میکوشید بیشتر به خودش برسد. برای خودش چند مدل کرم خریده بود. کرم شب، کرم روز، کرم دور چشم، ماسک لایهبردار، و از همه مهمتر کرم مخصوص برای ترکهای پوست بعد از زایمان. از عصبی بودن و پرخاشگریاش کاسته شده بود و با شوهرش کمتر سر چیزهای بیاهمیت داد و بیداد راه میانداخت. حالا که دیگر داشت بچه را هم از شیر میگرفت احساس آزادی بیشتر، یا به نوعی اسارت کمتری میکرد. دلش میخواست برای مدت کوتاهی از زیر بار مسؤولیت بزرگ مادر بودن آسوده شود. حتی برای یک روز. دوست داشت آزادانه و بیپروا سوار مترو بشود و به هرجای شهر که خواست برود. صبح زود برود پارک ورزش کند، ظهر برود استخر، عصر برود بازار را بگردد و شب تا دیروقت در سینما باشد. اما همینکه دقیقهای از بچهاش دور میشد، هزار دلشوره و فکر و خیال به جانش چنگ میانداخت. انگار قلبش فشرده میشد و تا وقتی بچهاش را نمیدید آرام و قرار نمیگرفت.
دیروز صبح هم همین حال را داشت. از اینکه مجبور شده بود بچهی خواب را تنها بگذارد و برای خرید بیرون بیاید، احساس عذاب وجدان میکرد. نکند بلایی سرش بیاید، نکند قِل بخورد و از تخت بیفتد، نکند بیدار شود و از تنهایی بترسد، نکند سکته کند از ترس...
زود خرید کرد و تقریباً به دو برگشت. وارد مجتمع که شد زنِ همسایهی طبقه پایین را دید که با کالسکهی دوقلوهایش جلو در آسانسور منتظر است. او هم کنارش ایستاد. زن همسایه در جوابِ سلام او سرش را کمی تکان داد. آسانسور رسید و در باز شد. او عجله داشت زودتر سوار شود ولی جا دادن کالسکهی بزرگ دوقلوها در آسانسور قدری دشوار بود. بالاخره بعد از کمی تلاش، او و زن همسایه و کالسکه داخل آسانسور جا شدند. زن، رو به کالسکه ایستاده بود و بچهها را میدید. بچهها با چشمهای باز و صورتی بیحالت، بدون حتی یک پلکزدن، به او خیره شده بودند. زن لبخند زده و برایشان دست تکان داده بود. اما آنها کوچکترین حرکتی نکردند. مادرشان هم مثل یک مجسمهی کچی، با صورتی سفید و رنگپریده، به جای نامعلومی زل زده بود. زن، از همسایهی طبقه پایین همین اندازه میدانست که شهرستانی است و شوهرش نظامی. از پارسال که به مجتمع آمده بودند، شاید دو یا سه مرتبه زن را در ملاقاتهایی کوتاه دیده بود. آن لحظه در آسانسور حس کرده بود دلش میخواهد با زن همسایه صحبت کند. فکر کرده بود چقدر این زن شبیه به چندماه قبلِ خودش است. دلش میخواست او و بچههایش را به خانه بیاورد، یا خودش با بچهاش به خانه آنها برود، و با هم دربارهی سختیهای بچهداری... دربارهی شوهرهایشان و اینجور چیزهای زنانه حرف بزنند. اما بچهی خوابش دوباره تمام ذهنش را پُر کرده بود. ضمن اینکه دیدنِ زن همسایه با آن نگاه بیفروغ، هر گونه میلی به آشنایی را از بین میبرد.
وقتی آسانسور ایستاد و زن همسایه بیرون رفت، زن نفس راحتی کشید. مثل اینکه چیز نحس و شومی همراه زن از فضا خارج شده بود. اما تصویر آن چهره و نگاه عجیب همچنان در ذهن زن مانده بود، تا الان که از خواب بیدار شد و آن کابوس را بهیاد آورد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
ادامه دارد👇👇👇