…قورباغه و کانگورو.. قورباغه به کانگورو گفت: من هم می‌توانم بپرم، تو هم

#داستانک


قورباغه و کانگورو

قورباغه به كانگورو گفت: من هم مي توانم بپرم، تو هم. پس اگر با هم ازدواج كنيم، بچه مان مي تواند از روي كوه ها بپرد، يك فرسنگ بپرد و ما مي توانيم اسمش را «قورگورو» بگذاريم.
كانگورو گفت: عزيزم؛ چه فكر جالبي، من با خوشحالي با تو ازدواج مي كنم، اما درباره قورگورو بهتره اسمش را بگذاريم «كانباغه» !
هر دو سر «قورگورو» و «كانباغه» بحث كردند و بحث كردند.
آخرش قورباغه گفت: براي من نه «قورگورو» مهمه، نه «كانباغه». اصلا من دلم نمي خواهد با تو ازدواج كنم.
كانگورو گفت: بهتر !
قورباغه ديگر چيزي نگفت.
كانگورو جست زد و رفت.
آنها هيچوقت ازدواج نكردند، بچه اي هم نداشتند كه بتواند از كوه ها بجهد، يا يك فرسنگ بپرد.
چه بد، چه حيف كه نتوانستند فقط سر يك اسم توافق كنند !!!

نویسنده: #شل_سیلور_استاین

کپی شده از کانال تخصصی داستان کوتاه با نام بهشت.

@mohsensarkhosh_khatkhatiii