…عهد بوق شنیده‌اید؟! گویا دوران بسیار دوری بوده که وسیله‌ی ارتباطی مردم، بجز زبان، فقط بوق بوده

#فرهنگ


عهد بوق شنیده اید؟! گویا دوران بسیار دوری بوده که وسیله ی ارتباطی مردم، بجز زبان، فقط بوق بوده. مثلا ورود کاروانی به شهر، یا فرمان حمله به دشمن، یا شتافتن شخصی سرشناس به دیار باقی، و از این قبیل را با دمیدن در بوق! به اهالی شهر اطلاع می داده اند. و شهر هم نه به وسعت این روز ها؛ نهایتش صدا رس یک بوق بزرگ.
حالا من نشسته ام پشت فرمان ماشین قشنگم و منتظرم نوبتم بشود تا بنزین بزنم. نفر جلویی کارش با پمپ تمام می شود، پول بنزین اش را حساب می کند و می نشیند توی ماشین. چند ثانیه ای طول می کشد تا استارت بزند و راه بیفتد؛ شاید دارد کمربند ایمنی را می بندد، شاید آینه یا صندلی را تنظیم می کند، شاید هم بقیه پولش را داخل کیف اش می گذارد. و من دستم می رود روی بوق، چون عجله دارم و تا ده دقیقه دیگر باید به یک قرار کاری مهم برسم. چند نفر نگاهشان را به سمتم می دوزند. با دست اشاره ای می کنم و ماشین جلویی را نشانشان می دهم که بالاخره راه می افتد.
بنزین می زنم و وارد خیابان می شوم. پشت چراغ قرمز، به چراغ راهنمای آن طرف چهار راه نگاه می کنم و به محض زرد شدنش زود دستم می رود روی بوق. من خیلی از نفرات جلویی زرنگ تر هستم؛ آن ها انگار نمی بینند.
از چهار راه رد می شوم. کنار خیابان خانمی شیک پوش و خوش اندام ایستاده است. تا قرار مهمم فقط چهار پنج دقیقه وقت دارم و فرصت نمی شود هیچ غلطی بکنم، اما به کنار خانم که می رسم دستم می رود روی بوق.
راننده ی جلویی ام دارد با سرعت هفتاد کیلومتر، در خیابانی که حداکثر سرعت مجاز در آن شصت کیلومتر در ساعت است، می راند. از سمت راستش سبقت می گیرم و اعتراض کنان برایش سر تکان می دهم و دستم می رود روی بوق.
چیزی تا مقصد نمانده و احتمالا سر وقت می رسم. اما فقط یک نکته برایم عجیب است؛ آیا به نظر شما این عجیب نیست که من از عهد بوق تا حالا، شعورم اصلا رشد نکرده؟ یعنی باید بروم دکتر؟ دکتر متخصص شعور پزشکی هم داریم؟


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii