سفر رؤیایی.. بخار آب فضا رو پر کرده

#داستانک

سفرِ رؤیایی

بخارِ آب فضا رو پر کرده. آبِ گرم کم‌کم بدنم رو شُل می‌کنه و چشم‌هام رو می‌بندم. هنوز درست‌حسابی بیدار نشدم. باخودم فکر می‌کنم چشمه‌ آب‌گرم چقدر عالیه! دلم می‌خواد تمامِ روز تو حوضچه کنارِ چشمه لم بدم، اما قراره جنگل و دریا و تلکابین و جاهای دیدنی دیگه رو هم بریم. اول زن و بچه‌هام رو می‌برم جنگل. به یک درختِ بلند تاب می‌بندیم، اجاق هیزمی درست می‌کنیم و کباب سیخ می‌کشیم. غروب بر‌می‌گردیم به ویلایی که کنارِ دریا اجاره کردیم. به بچه‌ها قول دادم فردا ببرمشون توی آب و شنا کردن یادشون بدم. فعلاً انقدر توی جنگل بازی و شیطنت کردن که خسته شدن و زود خوابشون می‌بره. اونوقت من و زنم از فرصت استفاده ‌می‌کنیم و می‌ریم ساحل. یک گوشه دنج پیدا می‌کنیم و تا خودِ صبح یا کنارِ دریا قدم می‌زنیم، یا روی شن‌ها می‌نشینیم و دست در دست هم صحبت می‌کنیم. از آرزوها و رؤیاهامون می‌گیم...
چرا آب یکدفعه سرد شد؟ چشم‌هام رو باز می‌کنم و شیرِ آب رو می‌بندم. بخارها محو می‌شن. باعجله از حموم میام بیرون. زن و بچه‌هام هنوز خوابن. چیزی به هفتِ صبح نمونده. اگه امروز هم از سرویس جا بمونم و دیر برسم اداره، یک "توبیخ با درج در پرونده" دیگه روشاخمه.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii