اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
کبودیهای ماندگار
#داستانک
کبودیهای ماندگار
تازه پذیرش شده بودم و داشتم محیط را شناسایی میکردم، که دوست دوران کودکیام را دیدم. بهزحمت مرا شناخت. نشستیم و از خاطرات دورمان گپ زدیم. صحبت کشید به کتکهایی که از پدرهایمان خورده بودیم. خوب یادمان میآمد که میرفتیم گوشهای و جای کبودیِ کمربندها را به هم نشان میدادیم. تعریف کرد هربار پدرش از دستش کفری میشده، قبلاز کتکزدن میگفته "وقتی مثل حیوون رفتارکنی، مثل حیوون کتک میخوری. پس اگه میخوای کسی بشی، آدم باش تا کتک نخوری." من هم بهیاد داشتم پدرم همیشه میگفت "بهخدا تو هیچ گُهی نمیشی. آخرش میشی یک الدنگِ کارتنخوابِ بدبخت."
دلم میخواست بازهم با او حرف بزنم اما تختم را نشانم داد، برایم آرزوی موفقیت و پاکشدن کرد، و گفت باید برود به حرفهای بقیه گوشکند. تازه آنجا فهمیدم داشتم با روانشناسِ کمپ صحبت میکردم. روی تخت درازکشیدم و فکرکردم حالا دیگر جای کبودیِ کمربند نه روی بدن او مانده، نه روی بدن من.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii