چهل‌و‌هفت.. می‌خواستم به راننده بگویم او کاری نکرده

#داستانک

چهل‌و‌هفت

می‌خواستم به راننده بگویم او کاری نکرده. می‌خواستم بگویم بی‌آزار است. اما چیزی بینِ ترس و شرم جلویم را گرفت. اگر می‌ماند، باز می‌خواست همان‌طوری نگاهم کند و من تحملش را نداشتم.
تاکسی خالی بود و داشتم از پنجره‌ بیرون را تماشا می‌کردم که مردی کنارم نشست. بدون این‌که نگاهش کنم خودم را جمع‌وجور کردم. ماشین که راه‌افتاد، حس‌کردم نگاهش سمت من است. روسری‌ام را جلو کشیدم و رویم را بیشتر به‌طرف خیابان گرداندم. اما او خم شده بود و خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. موقعیت آزاردهنده‌ای بود. حسابی کفری شده بودم. برگشتم و گفتم "مگه خودت خواهر و مادر نداری که..." اما وقتی چشم‌های بادامی و لوچ، بینی پخش، و لب‌های گوشتیِ آویزانش را دیدم، بقیه حرف در گلویم گیرکرد. راننده ترمز زد و پیاده‌اش کرد. قبل‌از پیاده شدن با لبخندی گُنگ نگاهم ‌کرد، زبان بزرگش را به‌زحمت گرداند و گفت "ندارم!"



#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii