جوشان و خروشان.. آرایش‌کرده و با لباسی که او دوست دارد، توی کمد دیواری ایستاده‌ام

#داستانک

جوشان و خروشان

آرایش‌کرده و با لباسی که او دوست دارد، توی کمد دیواری ایستاده‌ام. دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم و به‌شدت می‌لرزم. خیرِ سرم خواسته بودم غافلگیرش کنم. از صبح چیزی به‌روی خودم نیاورده بودم. دَمِ آمدنش هم زنگ زده بودم که مادرم میهمان دارد و می‌خواهم شب را در خانه‌شان بمانم. وقتی از سرِ کار برگشت، درست وقتی آماده شدم تا با دسته‌گل و کادو از کمد بیرون بپرم، موبایلش زنگ خورد. صدایش را شنیدم که می‌گفت "لابد یادش رفته تولدمه... مهم نیست، بی‌خیال... عوضش میام دنبالت به‌یاد قدیم‌ها بریم رستورانِ همیشگی‌. خودم و خودت. خیلی وقته فرصت نشده دوتایی باهم باشیم... بمیرم برات که تو هم تنهایی قربونت... دلم واسه روزایی که داشتیم تنگ شده..."
بدنم گُر گرفته و گوش‌هایم سوت می‌کشند. درِ کمد را هُل می‌دهم. نور چشمم را می‌زند، ولی گل‌برگ‌ها را می‌بینم که از دسته‌گل جدا شده و در هوا پخش می‌شوند. اگر درست می‌دیدم، دسته‌گل باید به صورتش می‌خورد. اما می‌خورَد به شمع‌دان‌های کنارِ آینه و صدای شکستنشان در گوشم زنگ می‌زند. دیوانه‌وار جیغ می‌کشم و فحش می‌دهم. می‌گویم "پست‌فطرتِ بی‌همه‌چیز، دستِ‌کم می‌گذاشتی یک‌سال از ازدواجمون بگذره بعد گُه‌خوری اضافه می‌کردی." تمام فحش‌هایی که بلدم از گلوی متورمم بیرون می‌آیند. صدای خودم را انگار از زیرِ آب می‌شنوم. به‌طرفم می‌آید. صدایش در سوتِ کرکننده‌ای که گوش‌هایم را پُرکرده گُم می‌شود. موبایل را از دستش می‌قاپم و توی آن بازهم جیغ می‌کشم و ناسزا می‌گویم. صدای زنِ آن‌طرف خط، از روزنه‌ کوچکی وارد مغزِ درحالِ انفجارم می‌شود. انگار دارد می‌گوید "توروخدا آروم باش عروس گُلم."


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii