اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
این یک داستان نیست …
این یک داستان نیست.
شاید یک قصه قدیمی بود، چیزی شبیه به یک خاطره خیلی دور و فراموش شده که در ذهنم پنهان بود و یکدفعه و ظاهرا بیعلت، خودش را انداخت وسط خودآگاهام.
حتما تا حالا برایتان پیشآمده که یک تصویر، یک مکان، یک عطر، یک لحن و تُن صدا، یا یک چهره، انقدر به نظرتان آشنا و نزدیک باشد که انگار عمری با آن زندگی کردهاید. ولی وقتی به واقعیت نگاه میکنید متوجه بشوید آن را یا اصلا تجربه نکردهاید، و یا فقط ممکن است مدت خیلی کوتاهی، سالها پیش در کودکی تجربه کرده باشید؟ این داستان هم از همان دست تجربههای عمیق و عجیب بود. فریم به فریم تصاویرش را میدیدم. حتی موسیقی متن هم داشت. داستان تقریبا اینشکلی بود:
یک روز و روزگاری، پسربچهای تو خونهای با حیاط بزرگ زندگی میکرد. وسط حیاط یک درخت سرسبز و زیبا و عجیب قرار داشت. پسرک همیشه میرفت و زیر سایه درخت بازی میکرد، از شاخههاش تاب بسته بود و حسابی کیفمیکرد. بیشتر وقتها هم با درخت حرف میزد و درخت چون یک درخت معمولی نبود، جوابش رو میداد. خلاصه که پسرک و درخت کلی با هم رفیق بودند. سالها گذشت و پسرک بزرگ و بزرگتر شد. یک روز که دیگه پسرک برای خودش مرد جوونی شده بود، اومد و تنها و غمگین زیر درخت نشست. درخت گفت:
-چی شده پسرک؟ چرا انقدر ناراحتی؟
+راستش از شاگردی کردن خسته شدم و میخوام برای خودم یک کار و کاسبی راه بندازم. اما پولی ندارم که باهاش شروع کنم.
درخت خندید و جواب داد:
-ای بابا! این که غصه نداره، بیا این میوههای من رو بچین و برو بفروش، بعد با پولش شروع کن به کار.
پسرک از این پیشنهاد حسابی خوشحال شد و رفت نردبان آورد، میوهها رو چید و رفت.
پسر، درگیر کار شد و دیگه کمتر به حیاط و درخت سر میزد. مگه اینکه در کارش گرهای میافتاد و پول لازم داشت. اونوقت میاومد و اگه میوهای بود میچید و میبرد. تا اینکه روزی دوباره خسته و غمگین اومد و زیر درخت نشست.
درخت از دیدن پسر خوشحال شد و شروع کرد باهاش حرف زدن و ابراز دلتنگی کردن. گفت:
-چقدر خوب کاری کردی که سری بهم زدی. بیا، بیا باز تاب ببند و بازی کن. بیا با هم آواز بخونیم و شاد باشیم. ولی انگار باز هم غمگینی پسرک! چی شده؟
پسر سکوتش رو شکست:
+راستش بجز تو روم نمیشه به کسی بگم، اما من عاشق شدم. دختر خیلی خوبیه و نباید از دستش بدم. میخوام خوشبختش کنم، ولی پول کافی برای درست کردن یک زندگی راحت رو ندارم.
درخت نگاهی به شاخههای بدون میوهاش انداخت. خندید و گفت:
پاشو، پاشو رفیق قدیمی، بیا زود این شاخهها و برگهای من رو ببُر و بفروش تا با پولش خوشحال و خوشبخت بشی.
پسر گل از گلش شکفت. رفت و سریع اره آورد و مشغول شد. کارش که تموم شد، از درخت فقط یک تنه لخت باقی مونده بود، ولی میخندید و از شادی پسرک خوشحال بود.
پسرک این بار رفت و چند سال پیدایش نشد. در این مدت تنه بیشاخوبرگ درخت خشکیده شده بود، اما دلش همچنان در هوای روزهای رویایی و شادی بود که پسرک شاداب و سرزنده، با او بازی میکرد و حرف میزد و مدام سؤال میپرسید. برای همین وقتی پس از آنهمه وقت دوری، دید پسرک دارد به سمتش میآید، احساس کرد دلش دوباره جوان شده و تنهاش میخواهد جوانه بزند.
پسرک آمده بود، اما اینبار هم غمگین.
کنار درخت نشست و گفت:
+انگار گرفتاریهای دنیا تمومی نداره. همسرم بارداره و من پول کافی برای مخارج بیمارستان و تهیه وسایل بچه رو ندارم.
درخت لبخند زد و جواب داد:
بلندشو مرد. تو الان باید خوشحالترین آدم دنیا باشی. فکر پول رو هم اصلا نکن. این تنه من سالهاست خشک شده و به دردم نمیخوره، ولی خیلی سفت و محکمه و جون میده واسه ساختن گهواره و کمد بچه. بقیهاش رو هم بفروش و خرج چیزهای دیگه رو بده.
پسر مثل همیشه خوشحال شد و رفت تبر آورد.
سالهای زیادی گذشت. پسر گاهی میاومد روی کنده بریده شده درخت مینشست، دست به جای ضربههای تبر میکشید و با اون آرومآروم حرف میزد. درخت نمیتونست جواب بده و بگه:
"پسر خوشحال باش، من خوبم."
و پسر گریه میکرد. پسر حالا خودش پدر شده بود، حالا دیگه خودش درختی بود وسط حیاط زندگی بچههاش.
خیلی دوست دارم بدانم این داستان را چهکسی نوشته و اصل آن چیست؟ شاید وقتی این داستان را برای اولین بار شنیدم، درخت در نظرم موجود احمقی جلوه کرده. شاید هم از مهربانی زیاد درخت و بیرحمی پسرک عصبانی شده باشم. نمیدانم. اما این روزها که دارم طعم عجیب پدر بودن را میچشم، تازه مفهوم این داستان را درک میکنم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii