سر جای خودش …چادر نماز مادر همیشه توی کشوی پایینی پاتختی بود

#داستانک

سر جای خودش


چادر نماز مادر همیشه توی کشوی پایینی پاتختی بود. او هروقت می خواست نماز واقعی و درست حسابی بخواند، یواشکی می رفت چادر سفید گلدار را بر می داشت و به اتاقش پناه می برد. درِ اتاق را قفل می کرد، چادر را به سر می کشید و دلِ سیر با خدایش حرف می زد.
یکی از مواقعی که حتما این کار را انجام می داد، وقتی بود که می فهمید امیر و خانواده اش قرار است بروند جایی برای امر خیر. بعد از نماز در سجده می ماند و به درگاه پروردگار التماس می کرد تا خواستگاری سر نگیرد. این تنها کاری بود که از دستش بر می آمد؛ خدا خدا می کرد تا بعد از جلب رضایت پدرش برای عمل، امیر ازدواج نکرده باشد.
_"خدا رو چه دیدی؟ شاید بعد از عمل مهرم افتاد به دلش".
اما پدر رضایت بده نبود که نبود. با وجود تایید و حتی تاکید پزشک ها، باز هم هروقت او یا مادر به بهانه ای حرفش را پیش می کشید، پدر رنگ به رنگ می شد و خون به چهره اش می دوید. رگ های کنار شقیقه هایش متورم می شد و صدایش می لرزید. چه کتک ها که نخورده بود، چه شب ها که در انزوای تاریک اتاقش تا مرز بیهوشی اشک نریخته بود و از خدا طلب مرگ نکرده بود. اما غول تعصب و یکدندگی پدر انگار رام شدنی نبود.
علیرغم تمام دعاها و نذر و نیازهایش، بالاخره یک روز خبردار شد که امیر بله را گرفته و دامادی در پیش است.
با اینکه خیلی با امیر صمیمی بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودند، با اینکه امیر تنها همدم و همرازش بود و هرگز مثل دیگران نه مسخره و اذیتش می کرد، نه نظر بد و نا پاکی نسبت به او داشت، با وجود همه این ها هیچ وقت نتوانسته بود حرف دلش را به امیر بگوید؛ نتوانسته بود به او بگوید چقدر عاشقانه دوستش دارد و هر بار که با هم دست می دهند یا روبوسی می کنند، ناخودآگاه حالش جوری می شود که دلش می خواهد بغلش کند و لبهایش را سفت و محکم به لبهای او بچسباند. نتوانسته بود بگوید وقتی دزدکی به امیر نگاه می کند _به آن موهای مشکی و آن چشم و ابروی سیاه در زمینه ی پوست سفید و ته ریشی که انقدر به او می آمد، به آن لبهای برجسته ی خوش رنگ_ دلش چطور شروع به تند تپیدن می کند. نتوانسته بود بگوید با شنیدن صدای گرم و مهربان امیر که نامش را صدا می زند _نامی که از وقتی خودش را شناخت از آن بیزار بود_ دلش می خواهد با دلبریِ تمام بگوید: "جان دلم عزیزم! نفسم! عشقم! عمرم! امیدم! امیرم!" اما لبهایش را به هم می فشارد و تمام این ها را زیر دندان له می کند و از درون فرو می پاشد و فقط می گوید: "بله داداش"
خوب می دانست که امیر هم او را دوست دارد، ولی دوست داشتنِ از سر دلسوزیِ امیر کجا و این جنونی که سبب می شد او شب ها بالش سردش را بغل کند و خیره به عکس امیر، در حسرت آغوش گرم و دست های نوازشگرش بسوزد کجا؟
چند بار تمام ناگفتنی هایش را در نامه ای بلند نوشته بود. می دانست امیر چقدر مهربان و فهمیده است، اما می ترسید با خواندن آن حرف ها، همین رابطه ی دوستیِ ساده ای که بینشان هست هم از بین برود و او را برای همیشه از دست بدهد.
حالا امیر داشت برای همیشه از دستش می رفت و او هیچ کاری نمی توانست بکند. شب نامزدی دلش می خواست حالا که جای عروس نیست، لااقل سر جای خودش باشد. دوست داشت لباس دکولته ی حریر و گیپور با کفش های سفید پاشنه ده سانتی بپوشد. می خواست آن شب برای اولین بار ابرو هایش را بردارد و مو هایش را رنگ کند، و جوری برقصد و مجلس گرمی کند که همه او را نشان بدهند و پچ پچ کنان بگویند: "واقعا که؛ داماد یک همچین دختر همسایه ی خوشگل و ماه و همه چیز تمومی داشته و رفته از غریبه زن گرفته!؟"
افسوس که می دانست باید برود و با همان وحشت همیشگی، بنشیند زیر دست آرایشگر. و آن پیشبند پر از نرمه موی چرک و چندش آور را مثل طناب دار دور گلویش تحمل کند. بعد هم کت شلوار بپوشد و کروات بزند، و امیر را فقط زمانی ببیند که برای خیر مقدم گفتن به میهمان ها می آید قسمت مردانه ی تالار.

#م_سرخوش

@mohsensarkhosh_khatkhatiii